,

قدر خود را دانستن از دانایی ست

قدر خود را دانستن از دانایی ست

متن سخنرانی ریاست محترم آراد در تاریخ ۱۷ آبان ماه ۱۳۹۷ در قم به همراه فایل صوتی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت وجود نازنین و مطهر حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و امام حسن مجتبی (علیه السلام) و شهادت نازنین عالم، امام رضا (علیه السلام) را به همه شما عزیزان تسلیت عرض می­ کنم. امیدوارم که خداوند به حق این نورهای مطهر درون­های ما را از کثیفی­ ها و رجس و آلودگی­ها پاک کند. ان شاء الله.

صحبت ما در جلسات گذشته درباره ثروت و راههای رسیدن به آن و همچنین موانع رسیدن به ثروت بود. امروز هم می­ خواهیم در سلسله همان صحبت­ها نکاتی را خدمت شما عرض کنیم، امیدوارم که به حق این روزهای عزاداری، خداوند کم ما را زیاد حساب کند و نکات برای شما مفید باشد. ان شاء الله.

قدر خود و شغل خود را بشناسیم

خداوند برای هر مخلوقی که خلق کرده حدی قرار داده، شما الان نگاه کنید، به این ساعت نگاه کنید، یک اندازه ­ای دارد و حدودی از جهت­ های مختلف، آن را احاطه می­ کند. به یک ظرف نگاه کنید حدی دارد، به یک پرنده نگاه کنید حدی دارد و تمام مخلوقات به همین نحو آفریده شدند. کسی اگر حد لیوانی که دستش هست را نشناسد یعنی نداند که در این لیوان چقدر آب جای می­ گیرد، یا انقدر در آن آب می­ ریزد که لبریز می­ شود و اسراف می ­شود و آن انرژی به هدر می­ رود، یا کم آب می­ ریزد و از آن ظرفیتی که آن لیوان دارد استفاده درست را نمی­ کند.

این است که خداوند در کتابش فرمود: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا خدا برای هر چیزی قدر و اندازه ­ای مشخص کرده. خوب دقت بفرمایید. برای هر چیزی قدر و اندازه ­ای مشخص کرده.
شخصی رسید محضر نازنین امیرالمؤمنین و سؤال کرد: “یاعلی! دانا کیست؟” فرمود: “کسی است که قدر خویش را بداند”. یعنی بداند اندازه خودش چقدر است؟ پرسید: “نادان کیست؟” حضرت فرمود: “گفتم”. یعنی کسی که قدر خودش را نداند.
شعرا و نویسندگان هم در این باب زیاد صحبت کرده ­اند. فی المثل می­ گوید:
درون خانه خود، هر گدا شهنشاهی است. در خانه خود، هر گدا پادشاه است. قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش.

باید بدانیم خداوند برای هر چیزی، قدر و اندازه مشخص کرده است.

پس نکته اول این است: ما باید قدرها و اندازه ­ها را بدانیم. اولاً باید قدر خودمان را بشناسیم. من چقدر هستم؟ من توانم چقدر است؟ اگر کسی توانش کم باشد و توان خودش را زیاد در نظر بگیرد، چه می­ شود؟ در کاری وارد می­ شود، وزنه ­ای را بلند می­ کند به هوای اینکه می ­تواند این وزنه را به سرانجام برساند، بعد می ­بیند که نه، نمی­ شود.
یک بنده خدایی از افرادی که قدر کمی داشتند، می­ گفت من می­ خواهم شروع کنم در صادرات و واردات گندم. در تجارت، آنها می­ دانند تجارت گندم تجارت سنگینی است. افراد قَدَری در آن هستند. این آدمی که قدرش کم است، اندازه ­اش کم است، اگر بخواهد وزنه بزرگی را بلند کند چه می­ شود؟ نمی ­تواند. شما تصور کنید کسی می ­تواند ۲۰ کیلو را بلند کند، این بگوید من می­ خواهم ۲۵ کیلو را بلند کنم. جز کمر درد برای خودش چیزی نمی­ آورد. به زور هم بتواند ۲۵ کیلو را بلند کند.

قدر خود و شغل خود را بشناسیم

چرا خیلی­ ها موفق نمی ­شوند؟ چون قدر خودشان را نمی­ دانند و قدر کارها را نمی ­دانند. این که می­ گویم قدر خودشان را نمی ­دانند اشتباه برداشت نشود نه اینکه خیلی آدم­های شخیص و شاخصی هستند. نه. یعنی میزان و اعتبار خودشان، دست خودشان نیست. این است که طرف هیچ چیزی از فن بیان نمی­ داند، هیچ چیزی از ارتباطات نمی ­داند، هیچ چیزی از مذاکره بلد نیست، وارد می ­شود و می­ گوید من می­ خواهم صادرات فلان محصول را شروع کنم.

قبل از هر چیز، باید قدر و اندازه خود را بشناسیم.

عزیز من! این الان در حد تو نیست، در وزن تو نیست. تو الان باید وزنه ۵ کیلویی بلند کنید، ۲ سال، ۳ سال، با این وزنه ۵ کیلویی بازی کنی، این عضلاتت قوی بشود بعد بتوانی ۱۰ کیلویی بلند کنی. این است که وزنه ­ای بیش از قدر و اندازه خودشان بر می­ دارند، بعد از چند ماه می­ بینند آنچه که برداشتند در توانشان نبوده. دلسرد می ­شوند و می ­گویند این راه به درد نمی­ خورد.
ولی راه به درد می­ خورد، تو در این راه درست، غلط رفتار کردی. اگر تو قدر خودت را می­ دانستی. و می­ گفتی من در چنین وزنه­ ای هستم و در چنین محصولی می­ توانم قوی باشم، در چنین میزانی می­ توانم. این می ­آید و در همان زمینه کار می­ کند. این است که اکثر ما در یک توهمی هستیم که قدرهای خودمان را بیشتر از حد معمول در نظر می­ گیریم یعنی فکر می­ کنیم خیلی کسی هستیم.

و این هم عارضه بعضی از فضاهاست. برای اینکه ما را بچاپند، هندونه­ هایی زیر بغل­هایمان گذاشتند که تو اِلی، بِلی، جیمبلی و تو فکر می­ کنی که خیلی کسی هستی. چندین سال عمرت را گرفتند و پولت را خوردند آن هیچی اصلاً، نوش جانشان، برای سال­ های آینده بیچاره­ ات کردند.
این است که یکی از سیاست­هایی که اکثراً دیدید در آراد هست، تخریب شخصیت­هاست. چرا؟ چون یک سری توهمی بزرگ شدیم، یک بتی در هر کدام از ماها شکل گرفته، نیاز است که یک نفر یک چکشی بردارد و این بت آهنی، این بت سنگی را بشکند که به تو بفهماند هیچی نیستی. چون تا وقتی که تو فکر می­ کنی خیلی کسی هستی تو سود نمی­ کنی.

قدر خود و شغل خود را بشناسیم

الان یک مجسمه­ ای را در نظر بگیرید که ارتفاعش ۱ متر است، حالا فرض کنید مجسمه فکر کند ۱۰ متر است. حالا ما می­ خواهیم یک کاری بکنیم این واقعاً ۱۰ متری بشود. اما نه اینکه این مجسمه، آن فوندانسیون، آن پی­ اش استوار شده، هر چی می­ خواهی روی این گل، روی این مجسمه یک بنایی بلند کنی بیاری بالا، می­ بینی نمی ­شود.

الان شما یک ساختمان قدیمی در نظر بگیرید، آیا می­ شود که این ساختمان قدیمی را بدون اینکه خرابش بکنیم، یک طبقه را ۵۰ طبقه بکنیم؟ می­ گوییم: نه. می ­شود، بله می­ شود یک نیم طبقه روی آن بسازیم.
با قدر و منزلت­هایی که الان مخصوصاً تازه واردها دارند با این قدر و منزلت نمی­ شود کار خاصی را جلو برد. صادقانه­ اش این است.
چون فضای عمومی جامعه، فضای جوان ساز و مقتدر ساز نبوده است. نمی­ خواهیم استثنائات را کنار بگذاریم و بگوییم نه؛ هیچ جوانی ممکن نیست که در قدر بالایی باشد، اما رایج قضیه این است. جامعه ما جامعه­ ای نیست که یک انسان در آن شکل بگیرد، در ۲۰ سالگی، در ۲۵ سالگی، این به یک شخصیت مقتدر تبدیل بشود.
چون جامعه ما، جوان را ۳۰ ساله می­ کند و چت باز، این حقیقت جامعه است. شما ۱۰۰ تا جوان ۳۰ ساله را در نظر بگیرید، اینها همه دارند چت می­ کنند. ۳۰ ساله­ اش. این است که ما اگر بیاییم و به توهم بگوییم نه، ما جامعه­ ای داریم فلان. ما خودمان را فریب داده ­ایم. بعد با این فریب­ها، نمی­ شود کاری کرد، نمی­ شود وزنه ­ای بلند کرد.
در نتیجه، اول، واقع قضیه، این نیاز است که کسی بیاید و آن ساختمان یک طبقه را کامل نابود کند. آن مجسمه یک متری را کامل یک پتکی بیاید، یک لودر بیاید این را کامل له کند. حالا له شده را بدهند دست ما و بگویند آقا بساز. حالا می ­شود از این له شده، از این زمین خالی، ۵۰ طبقه ساخت.

این است که درد اصلی مجموعه آراد برای رشد دادن افراد همین است. زمین خالی نیستند، یعنی ای کاش هیچی نبودید. ای کاش در طول این سالها مثل یک درختی رشد می­ کردید بدون اینکه در مغزهایتان چیزی باشد، می­ شد قشنگ ساخت، می­ شد قشنگ رشد داد.
اما الان کج فهمی­ ها پر است، غلطهای فکری، توهمات ذهنی، انقدر هست، این عزیزان ما، این بندگان خدا، ۶ ماه فقط باید زحمت بکشند این خزعبلاتی که سالها در ذهن­ها پر شده، اینها را اول خارج کنند بعد تازه آنچه که درست است را بنشانند.

یعنی اگر یک چوبی بود و رشد می ­کرد، امروز راحت ما می ­توانستیم این را جهت بدهیم. فضا به گونه ­ای است که معتاد ساز است. معتاد به کثیفی­ ها، معتاد به اینستاگرام، معتاد به تلگرام، معتاد به لغویات، معتاد به اینهاست. معتاد به آهنگ­ها، معتاد به فیلم دیدن­ها. یک معتاد را گرفتیم حالا باید این معتاد را اول از این اعتیاد بگیریم و بعد حالا پاکش بکنیم. و بعد بگوییم می­ خواهیم از این یک تاجر بین المللی بسازیم.

این یک درد است. و متأسفانه وقتی به شخص می­ گوییم فلانی، تو قدرت الان کم است ناراحت می­ شود و می­ گوید نه، داییم می­ گفت تو خیلی اصلاً نابغه­ ای. فلان استاد دانشگاه گفت شبیه تو اصلاً نیست. اینها را بنده خدا شنیده و فکر می­ کند خیلی است. ما نگاهش می­ کنیم و می­ بینیم توانی ندارد، ۳ تا بز نمی­ توانیم دست این بدهیم برود بچراند. نخندید، به ولله بزچرانی سخت است. به اکثر شما ۴ تا بز بدهند نمی­ توانید، سر دو سه ماه می­ کشید این بز را.

این نقطه اشتراک تمام قدیمی های موفق در آراد است. تمام قدیمی­ های موفق، این را فهمیدند که آنچه در گذشته جمع کردند، اینها را بریزند سطل آشغال. یک استفراغ فکری ایجاد بشود حالا بیان از اول، از نو، این ساختمان را بسازند و ساختند. و الان الحمدلله نتایجش هم خیلی خوب است.
اما بنده خدا، ۳۰ سال از عمرش گذشته به او می­ گوییم فلانی استفراغ کن آن چیزی را که تا الان در مغز تو خورانده شده است. می­ گوید: نه. چون فکر می­ کند گنج و جواهری در درونش است. فکر می­ کند الان آنچه که برای خودش جمع کرده اینها گوهر نابی است و ما می­ خواهیم این گوهرهای ناب را از او بگیریم.

خب، فلانی اگر اینها گوهر ناب است چرا از تو شخصیت بزرگی نساخته؟ مگر نمی­ گوید: از کوزه همان برون تراود که در اوست؟! نیم ساعت حرف بزن، بخدا تو ده دقیقه صحبت بکنی ما می­ فهمیم تو ۳۰ سال گذشته چیکار کردی؟ ده دقیقه تو حرف بزنی. ده دقیقه عادی تو تکلم کن، اهل فنش، آنها که خردمند هستند می ­فهمند تو در گذشته چقدر رفتی بازی کردی؟ چقدر رفتی کثیف بودی؟ چقدر رفتی خرابی داشتی؟ و چقدر اهل بودی؟ با ده دقیقه حرف زدنت اینها معلوم می­ شود. چرا؟ چون بیانت ثمره گذشته تو است.
حالا اکثر مردم را نگاه کنید یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت همکلامشان می ­شوی، چه بسا، با اینها سالها می­ نشینی یک رشدی، یک جمله­ ای از دهان اینها خارج نمی ­شود که برای دنیا و آخرت کسی مفید باشد. خب کسی که همیشه در کارهای بیخود حضور داشته انتظار دارید از وجود این چی در بیاید؟ قرآن می­ گوید: خارج می­ شود کلمه پاک از درون پاک. میوه پاک از درخت پاک می­ آید. این که سال­ها همیشه در ناپاکی و بیخودی و هرزی زندگی کرده انتظار دارید از این چی در بیاید؟

از مکافات عمل غافل مشو                                                                              گندم از گندم بروید جو ز جو

برو ای جوان، این سخن گوش دار                                                                     نیارد درخت گز، انگور بار

تو که سالها در امور بیخود حرکت کردی انتظار نداشته باش الان بیای اینجا و ۳ ماهه بگیری و کشور را و  اقتصاد کشور را در یک زمینه تجاری تو متحول کنی. این است که اول لازم است که بپذیری که آنچه بوده همه گز بوده، همه چیزهای بی فایده بوده، این را که پذیرفتی تازه بسم الله الرحمن الرحیم، ما آماده می ­شویم در این زمینی که فهمیده هیچی نیست کشت و کاری انجام بشود.

اگر قدر خود را بیشتر از آنچه که هست در نظر بگیریم، ضرر می کنیم.

از آن طرف، یک کسی هست سالهای سال زحمت کشیده، اندک هستند ولی هستند. مخصوصاً بچه­ هایی که در آراد هستند زحمت کشیدند و سالها دست برداشتند از زندگی شبیه عوام مآبانه. اینها الان قدر و منزلت­های بزرگی پیدا کردند. یعنی یک کسی فقط یک سال دست بردارد از آن راهی که عوام مردم دارند طی می ­کنند، یک شخصیت بزرگی می­ شود. حالا این بزرگ می­ شود به جای اینکه بیاید وزنه بزرگ بردارد چون با کوچیک­ها رفاقت دارد، مدام خودش را کوچیک می ­بیند. این هم باز دردی است.

خودش بزرگ شده، آمده نکات را شنیده و عمل کرده و شخصیت متفاوتی پیدا کرده اما دست از آن دختر خاله بر نداشته، دست از آن پسر خاله بر نداشته، این است که الان نمی ­تواند وزنه بزرگ بلند کند. فکر می­ کند، خودش، خودش را کم می­ بیند و با همان پسر خاله ای که همیشه حشر و نشر دارد با همان خودش را می ­سنجد. این هم مثل کسی است که پر توان است و می ­تواند ۱۰۰ کیلو بلند کند اما چون رفیق­هایی دارد که ۵ کیلویی بلند می­ کنند فکر می ­کند باید ۵ کیلویی بلند کند.

بعد سالها می­ گذرد این هم می ­بیند که عمرش را به بطالت گذرانده است. این هم قدر خودش را نشناخته است.
پس نکته اول عزیزان این است، اصل دانایی همین است، تفکری نیاز است بنشینم و صادقانه قدر خودم را بدانم. می­ گوید اگر یک بزرگی ۱۰۰ باشد من چند هستم؟ زمان نشان می دهد این فکری که در مورد خودتان کرده ­اید درست بوده است یا غلط؟ اگر خودتان کم بودید و بزرگ در نظر گرفتید بعد می ­آئید و چوب می­ خورید. اگر بزرگ بودید و کم در نظر گرفتید رشدی برای شما حادث نمی ­شود. این از نکته اول.

اگر قدر خود را کمتر از آنچه هست در نظر بگیریم، به رشدی نمی رسیم.

حالا نگاه بفرمایید. اینجا من یک روایتی را لازم است که از امام رضا (علیه السلام) برای شما نقل کنم.
حضرت می­ فرماید: “عموم شغل مردم در سه زمینه است: عده­ ای با تجارت روزی جذب می­ کنند، (یعنی کارشان تجارت است)، عده­ ای با شمشیر و عده ­ای با زبان”.
چی شد؟ پس عده ­ای با تجارت، عده ­ای با شمشیر و عده ­ای با زبان.
اکثر مردم، در ذهن­هایتان بیاورید حدودی، فکر کنید ببینید که، الان که من این را گفتم به نظرتان مثلاً در همین جامعه ­ای که داریم، در همان شهر خودتان، چند درصدشان اینها با تجارت پول در می­ آورند؟ چند درصدشان با شمشیر پول در می­ آورند؟ چند درصدشان با زبان؟
این است که چند لحظه فکر کنید می­ خواهم یک سوال بپرسم پشتش. پس عده­ ای از راه تجارت روزی جمع می­ کنند، عده ­­ای با شمشیر و عده ­ای با زبان. حالا، آنهایی که بر این اعتقادند که بیش از ۵۰ درصد مردم از راه تجارت پول در می ­آورند دست بلند کنند. من الان نمی­ خواهم باز کنم که شمشیر یعنی چی؟ می­ خواهم ذهن­های خودتان یک ذهنیتی از شمشیر پیدا کند، چون الان شاید بگویید الان کسی شمشیر ندارد.  شمشیر یعنی چی؟ این شمشیر یعنی چی خیلی حرف دارد. یا زبان یعنی چی؟ یا تجارت حتی یعنی چی؟ فعلاً می­ خواهم آنچه که فکرهای خودتان از تجارت می ­فهمد، آنچه که فکرهای خودتان از شمشیر فهمید و آنچه که فکرهای خودتان از زبان فهمید با همان تصورات ذهنی خودتان نسبت به این کلمات.

آنهایی که می­ گویند ۵۰ درصد مردم از راه تجارت دارند ثروت به دست می ­آورند دستهایشان را بلند کنند.
۲نفر می­ گویند بیش از ۵۰ درصد مردم از راه تجارت پول در می­ آورند.
اینکه چقدر از پول­های درون جیب مردم از راه تجارت بدست می ­آید منظور صحبتم نبود. تعداد بشمارید، یعنی ۱۰۰ تا آدم بیاورید و این ۱۰۰ تا را ببینید از چه راهی پول در می ­آورند؟ و بگوییم ۵۰ تای آنها از راه تجارت دارند پول در می ­آورند. منظورم عدد درآمدها نیست، تعداد آدمهایی که دارند از راه تجارت پول در می­ آورند.
یک بار این را دقت کنید، می­ خواهم سؤال باز باشد.
حالا بفرمایید آنهایی که می­ گویند بیش از ۵۰ درصد مردم اگر بیائید و از آنها سؤال کنید از راه تجارت روزی خودشان را، روزی ماهیانه، سالیانه­ شان و روزانه­ شان را بدست می­ آورند، دست بلند کنند.
همان ۲نفر بر این اعتقادند.

پیغمبر فرمود روزی بر ۱۰ قسم است و ۹ قسم آن در تجارت است. یعنی آنچه که خدا از روزی آفرید اکثرش در تجارت است.
اگر اکثر مردم هم در همین باشند که ما باید وضع اقتصادی خوبی را در کشور ببینیم، یعنی باید ببینیم که ۵۰ درصد مردم در آن ۰٫۹ روزی هستند و وضعشان هم خیلی خوب است. بعد ما باید یک کشوری داشته باشیم، یک جهانی باید باشیم با وضع­های مالی بسیار عالی. در حالیکه داریم می ­بینیم که نیست.
حالا آنهایی که بر این اعتقادند که بیش از ۵۰ درصد مردم دارند از راه شمشیر پول در می ­آورند؟ آنها دستهایشان را بلند کنند. آنهایی که می ­گویند بیش از ۵۰ درصد مردم از زبان پول در می­ آورند؟ آنها دست بلند کنند.

زبان­باز منظور نظر نیست، یعنی روزی­ اش از راه حرف زدن بدست می ­آید، یعنی می­ رود حرف می ­زند و پول در می ­آورد. کشور را، جهان را، مد نظر قرار بدهید.

حقیقت ماجرا این است که اکثر مردم از راه شمشیر پول در می ­آورند. شمشیر نماد قدرت است، یعنی یا مستقیم در قدرت است یا فعله قدرت است. چه مستقیم در شمشیر باشد، چه کارگر شمشیرزنی باشد، این پولش را از راه شمشیر بدست می ­آورد. آن کسی هم که پولش را از راه شمشیر بدست بیاورد باید منتظر باشد که شمشیر، خطرناک است. چون پولی است که از خونی بدست آمده است و یک روز هم ممکن است همان بزند تو را بکشد.

اما فرمود: “روزی در ۱۰ قسم است و ۹ قسم آن در تجارت است”.
اما می­ بینیم که اکثر مردم از این مسئله دور هستند و در نتیجه سخن خدا و فرستاده ­هایش را مردم در نظر نگرفته ­اند. خدا فرمود ما برای هر چیزی قدری قرار دادیم، اندازه­ ای قرار داده ­ایم. قدر ثروت را خدا در چی قرار داد؟ در تجارت. اکثر مردم از این مسئله دور هستند. و کمترین روزی­ها را در شمشیر قرار داده شده است. این است که اکثر مردم در همین کمترین هستند.
در تاریخ ببینید، می­ گوید فرعون می­ خواست یک بنایی بسازد چقدر این مردم می­ رفتند این بنای فرعون ساخته بشود آخر شب فقط غذا می­ دادند بخورد، نمیرد فردا دوباره بیاید کار کند. این ثمره شمشیر است و آن هم ثمره تجارت.

پس وقتی عزیز من! تو خودت، خودت را در قدر کمی قرار دادی انتظار نداشته باش که ثروت زیادی بدست بیاوری. لیوان یک لیتری دست گرفتی و انتظار داری ۵ لیتر آب به تو بدهند؟ پس این چوب خوردن، این فقر، در مرحله اول، ریشه در یک فقر فکری دارد. یعنی این فقر مالی، اول ریشه در یک فقر فکری دارد. اگر طرف می ­دانست این صف که من در آن ایستادم قدر و منزلت آنچنانی به من از حیث ثروت نمی­ دهد. پس خودم را در این صف معطل نکنم.
اما می­ بینی کأنّ صفوف گوسفندان. قرآن می­ گوید: کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ. که منتظر هستند حالا شاید آن جلو، چوپان یک غذایی بدهد یا ندهد؟ قبول بکند یا نکند؟ اینها در آن صف قرار می ­گیرند و انواع توهین­ ها را هم طرف متحمل می­ شود تا شندرغازی در کف دستش قرار بدهند. خب خودش،‌ خودش را حقیر کرده است، بدبختی را کس دیگری بر سرش آورده، بیچاره می ­شود، بعد فردا هم می­ گوید خدایا! (الان زیاد است) یا امام رضا! چرا من فقیرم؟ امام رضا که اول به تو گفت چیکار بکن؟

این روایت را بخوانم برای شما از امام صادق (علیه السلام)
فرمود: “خداوند روزی مردم را در تجارت قرار داده، اگر کسی به تجارت روی نیاورد و فقر او را بگیرد نمی ­تواند به درگاه خدا شکایت کند که خدایا چرا ما را فقیر قرار دادی؟”

خدا روزی را در تجارت قرار داده است. تو رفتی یک شغل دیگری را انتخاب کرده ­ای بعد اگر وضعت خراب شد نمی­ توانی بگویی خدایا چرا اینجوری شد؟ چرا من فقیرم؟ چرا من وضعم خوب نیست؟ این است که اکثر دعاهای مردم، درخواست­های مردم از امام رضا درباره همین مسائل مالی، حل نمی­ شود. و خیلی زیاد شنیده ­ام که می­ گویند: آقا، مگر شما نمی­ گویید که امام رضا جواب می ­دهد؟ گفتم: خب می­ گوید: من الان ۵ سال است فقیرم، هر چی می­ گویم یا امام رضا وضعم خوب نمی­ شود.
امام رضا در لیوان یک لیتری که نمی ­تواند برای تو ۵ لیتر آب بریزد، لیوانت را بزرگ کن، قدرت را تغییر بده.

تو راننده تاکسی هستی، انتظار داری مثلاً امام رضا چیکار کند؟ امام رضا می­ تواند کاری بکند که آن ۱۰ ساعتی که کار می­ کنی کلاً همه ۱۰ ساعت، همه پنج تا مسافرت پر باشد. این هم که پر بشود می ­شود ۲ میلیون دیگر. خالی نروی بیایی. کار دیگری می­ شود برای تو کرد با این راننده تاکسی بودنت؟
می­ گوید: من بنایم، روزی که باران بیاید بنایی من قطع می­ شود. امام رضا می­ تواند کاری کند که تمام سال بارانی نیاید. و هر روز هم یکی تو را برای حمالی خودش ببرد. خب، روزی ۱۰۰ تومان می­ دهند ۳۰ روز می­ روی و کار می ­کنی، می­ شود ۳ میلیون دیگر. امام رضا کاری می­ کند اصلاً مریض هم نشوی، یعنی بتوانی تا آخر عمر حمالی بکنی، هیچوقت هم کمر درد نگیری که بخواهی به بیمارستان بیفتی، این ته کاری است که امام رضا برای تو می­ تواند بکند.

اصلاً خود خدا، ما الان با امام رضا کاری نداریم، اصلاً خود خدا. یک آرایشگری بیاید و بگوید خدایا! من می­ خواهم سوپر میلیاردر بشوم خدا می­ گوید: تو آرایشگری، من می ­توانم کاری بکنم که مغازه تو کیپ به کیپ مشتری باشد و می­ توانم کاری بکنم که تو قبلاً ۲۰ دقیقه ­ای سر می ­تراشیدی الان ۱۰ دقیقه­ ای بتراشی. دیگر بیشتر از این که نمی شود، خلاصه باید یک وقتی که بگذاری. خودت قدر خودت را بستی.
قرآن می­ گوید: ای کسانی که ایمان آورده ­اید لَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَهِ . شما خودتان با دست­های خودتان، خودتان را به هلاکت نیندازید. وقتی تو خودت نیت کرده ­ای خودت را بیچاره کنی کاری از دست خدا بر نمی­ آید.
قرآن می ­گوید: إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ . خدا تغییر نمی­ دهد حال قومی را مگر آنکه خودشان خواسته باشند که حالشان تغییر کند”.
می­ گوید: نه، من بر همین مسیری که دارم حرکت می­ کنم می­ خواهم استوار باشم. تو وقتی بر این مسیر نمی­ خواهی تغییری بدهی انتظار چه تغییری از خدا داری؟

این است که قدر و منزلت خودتان را بدانید. اگر قدرتان را در امر ضعیفی قرار دادید انتظار بزرگی از خودتان نداشته باشید.
اگر در جمع شرابخورها حاضر شدید انتظار نداشته باشند شما را جزو پاکدامن­ها بدانند. اگر در جمع هرزه ­ها بودید انتظار نداشته باشید شما را خوب بدانند. اگر در جمع ریاکارها بودید انتظار نداشته باشید بگویند نه، شما آدم صادقی هستید. شما در هر جمعی، در هر فضایی، در هر قدر و منزلتی خودتان را قرار بدهید همان شدید.

حالا عده­ ای نیت می­ کنند و می­ گویند ما این صحبت­ها را شنیدیم، حالا یک حرفایی قبلاً شنیدیم و واقعاً گذشته زندگی خودمان را دیدیم، امروز نیت کردیم واقعاً در همان چیزی که درست است قدم برداریم. یعنی واقعاً بیائیم مسیر زندگیمان را عوض کنیم و بیائیم قدم بگذاریم در راه تجارت. تازه این «ب» بسم الله است. تازه اینجا می ­شود انتظار داشت که یک اتفاقی بیفتد.

اینجا می­ خواهم دو سه تا نکته برای شما باز کنم. آنهایی که تازه مسیرشان را تغییر دادند و گفتند ما می­ خواهیم در تجارت وارد بشویم. عزیزان دقت کنید شاید این نکته که می­ خواهم الان به شما بگویم هیچ جا به شما نگویند و یا حتی خیلی­ ها که بشنوند مسخره بکنند، اما قدیمی ­ترها دقت کنند، جدیدها آنهایی که گوش­های شنواتری دارند، اینها دقت کنند.

نقش نیت در زندگی

هر کاری که می­ خواهید شروع کنید، اولین چیزی که برای شروع آن کار مهم است، نیت شما است.

نیت یک امر قلبی است، هیچ کسی هم لازم نیست مطلع باشد و بفهمد که نیت تو چی بوده است. اما واقعاً این جهان هستی بر مبنای قلب­ها تنظیم شده است. مثالی برای شما می ­زنم بفهمید فرق نیت­ها چیست در ظاهر عمل­ها؟
یک دختر خانم ثروتمندی وجود دارد، یک آقا پسری هم هست، این آقا پسر می­ آید و یک شاخه گلی را به این خانم می ­دهد اما در قلبش، نیتش بر این است که با این گل دادن­ها فریب دهد و مال این دختر را بدزدد. این یک پسر. نیتش این جوری بوده است. این دختر خانم نمی ­بیند، این دختر خانم فقط شاخه گلی را می ­بیند که دارد با خوشحالی و با عشق به سمت او می­ آید. اما نیت چیز دیگری است.

نقش نیت در زندگینفر دومی هست، این سر چهار راه گلفروشی دیده گفته گل، یک دفعه یادش آمده این هم که یک گل است گفته چند؟ گفته: پنج تومان گفته: خب ۵ تومانی هم دارم برم بگیرم و بدم به این خانم. گرفته و آورده داده به این خانم. این هم نیت خاصی نداشته است. بار خورده و گلی را آورده است.
و شخص سومی هم بوده، یعنی همین آقا در یک حالت سومی هم قرار گرفته که واقعاً خواسته برای اینکه این دختر خانم را بی هیچ طمعی و بی هیچ تلکه کردنی، خوشحال کند و این شاخه گل را تقدیم این خانم کرده.
دختر خانم در هر سه حالت یک چیز می­ بیند، یعنی ظاهر عمل چیست؟ یک ظاهر است. شما در هر ۳ جا، می­ بینید گلی با یک علاقه­ ای داده شده است. اما آیا این سه یکسان است؟
این سه اصلاً با هم یکی نیست. چی در این سه مورد با هم خیلی فرق دارد. می­ گویید نیت عمل.

ممکن است عده ­ای قبول نکنند و بگویند نه، این جهانی که ما در آن زندگی می­ کنیم خیلی قلب و نیت و این حرفها مهم نیست. مهم همان ظاهر و روی اعمال مهم است. یعنی فکر کنند در هر سه حالت، چه پسر با حقه بازی گل بدهد، چه پسر بی احساس گل را بدهد، یعنی بی هیچ نیتی، چه با علاقه قلبی گل را بدهد، در قلب آن خانم هم یک حس ایجاد می ­شود. شاید بعضی­ها این جوری فکر کنند.
اینها خودآگاه و ناخودآگاه انسانی را نشناخته ­اند. اینها تقدیر خدا را قبول نکرده ­اند. ما یک ناخودآگاهی داریم. ناخودآگاه­ های ما به طور واقعاً هم ناخودآگاه، اطلاعاتی را از همه جهان می ­گیرد. این است که طرف می­ گوید من نمی ­دانم چه جوری است؟ این بنده خدا واقعاً دارد به من محبت می ­کند،. هر چی هم در اعمالش نگاه می­ کنم هیچ نکته خرابی ندارد ولی نمی ­دانم چرا دلم با این نیست. نه اینکه حالا بگوییم مبنای اینکه «دلم با این نیست» همیشه درست است ولی واقعاً بعضی وقتها درست است. یعنی بعضی وقتها همین که دلش با او نیست یعنی او هم دلش نیست. این  ظاهری عمل کرده این هم یک ظاهری عمل کرده.

یک نکته خیلی جالب بگویم برای شما. یک جمله ­ای در قرآن هست می­­ گوید: ای کسانی که ایمان آورده ­اید گروهی از شما هستند که فلان جمله را می­ گویند. وقتی آن جمله و آن کاری را که می­ گویند را نگاه می­ کنیم می ­بینیم که کار خیلی زشتی است. خدایا نمی­ خورد به کسانی که ایمان آورده ­اند چنین کاری بکنند. پیامبر فرمود: “هرکس فلان کار را انجام بدهد به خدا کافر شده است.” اما خدا در کتابش می­ گوید: ای کسانی که ایمان آورده ­اید گروهی از شما این کار را می ­کنند.
شخصی رفت پیش پیغمبر و پرسید: یا رسول الله! شما فرمودید این کسی که این کار را انجام بدهد و چنین حرفی را بزند به خدا کافر شده است، اما خدا در کتابش می­ گوید اینها جزو کسانی هستند که ایمان آورده­ اند.
پیغمبر فرمود: اینها چون به زبان گفتند ما ایمان آوردیم و در قلب ایمان نیاوردند خدا هم در کتابش به زبان گفت: ای کسانی که ایمان آورده ­اید.

مثل این است که یکی می ­آید پیش شما و می­ گوید من عاشق شما هستم. تو می­ دانی دارد دروغ می­ گوید، تو هم می­ گویی: من هم جونم برای تو می­ رود. یعنی اینکه مکر کرد، مکر کردی. او می­ گوید من خیلی خاطر تو را می­ خواهم، می­ گویی من هر شب دارم خواب تو را می­ بینم. یکی این زیر بغل آن می­ گذارد، یکی آن زیر بغل این می ­گذارد.
پس نیت­هایتان را معلوم کنید. هیچ انسان بزرگی را بی نیت پیدا نمی­ کنید.

پیغمبر به ابوذر غفاری فرمود: ای ابوذر! در همه کارهایت نیت داشته باش، حتی در خوابیدنت. چرا که خداوند عمل­ها را به قدر نیت­ها بها می ­دهد.

یعنی الان بیائید معلوم کنید که من چرا می­ خواهم در تجارت وارد بشوم؟ چرا می­ خواهم پولدار بشوم؟ چه نیتی از ثروتمند شدن دارید؟ از ثروتمند شدن چه می­ خواهید؟ اکثراً نگاه می­ کنید معلوم نکرده ­اند. چون نیت­ها معلوم نشده و نیت­ها، نیت­های بزرگ و ارزشمندی نیست اکثراً می­ بینی اینها به توفیقی نمی ­رسند.

شما داستان عاشقان بزرگ که او رفت کوه کند و او رفت فلان وزنه را بلند کرد، همه را ببینید، همه یک نیت مهمی پشت­شان بوده است. همه می­ خواهند به یک نکته خیلی مهمی برسند.
آن نیت انقدر برایشان ارزشمند است که به واسطه آن نیت حاضر هستند آن سختی­ها را تحمل کنند.

یادم می­ آید بنده خدایی بود با او صحبت می­ کردیم در همین آراد، اوایل با او صحبت می­ کردم می­ گفت من نیتم این است، یعنی خواسته­ ام این است که انقدر در بیاورم که یک بی ­ام­ و بگیرم. این چند ماهی کار کرد، حدود یک سالی کار کرد، به لطف خدا وضعش خوب شد و یک ۲۰۶ گرفت، یک ۲۰۶ سفید رنگ صفر گرفت. افتاد زیر پایش و بعد از یک مدتی کوتاه، خبردار شدم که این دیگر کار نمی­ کند. شُل گرفته است. دیگر آن حرارت و آن هیجانی که در وجودش بود، دیگر نیست.
من یک جایی دیدمش به او گفتم: فلانی! چی شد؟ یک سری دلایلی آورد و گفت: بابام این جور شد، مامانم این جور شد و فلان این جور شد. گفتم: نگاه کن، من را نپیچون، صادقانه بگو چی شد؟ مدام می­ گفت فلان شد و فلان شد. گفتم: نه، نگاه کن صادق باش با من. این دلیل من را قانع نمی­کنه. خلاصه، شاید یک ربعی ما با او کلنجار رفتیم که آقا آن نیت و آن دلیل چیست؟ گفت: رئیس، صادقانه، من خجالت می ­کشم و … و راستش من تو ذهنم بود اگر بی­ ام­ و داشته باشم دخترا خیلی به من راه می دهند. بعد من دیدم نه، ۲۰۶ هم همان کار را می­ کند. حالا کمتر هست، نه به آن اندازه، ولی خلاصه همان کار را می­ کند.
این است که من این همه وقت کار کردم که به این نقطه برسم الان که رسیدم…
اینها حقیقت است، حالا شما می­ خندید ولی برای بعضی­ها خاطره است. حالا این نیت نه، یک نیت دیگر.

این است که نیت­هایتان وقتی کوچک است، انسان­های کوچکی از شما بیرون می­ آید. خدا به قدر نیت­ هایتان بزرگی می ­دهد. یعنی طرف می­ گوید: خدایا بشود یک جوری بشود من بتوانم ۱۰۰ نفر را شام بدهم. این دیگر خیلی خدا بخواهد دعایش را اجابت بکند باید انقدر پول به او بدهد که بتواند ۱۰۰ نفر را سیر بکند. فردا هم نمی ­تواند بگوید: خدا جان؟! … خدا می­ گوید: تو گفتی ۱۰۰ نفر، می ­گفتی ۱۰۰۰ نفر. تو می­ خواستی بگویی.
حالا این عزیزمان گفت نگویید امام رضا ولی این داستان که می­ خواهم بگویم واقعاً مال امام رضا است. امروز هم که روز امام رضا است. آمد در حرم امام رضا، قسط­هایش عقب مانده بود، وضع مالی ­اش خراب بود. گفت: یا امام رضا! می­ شود از خدا بخواهی یک جوری بکنه برای ما، یک ماکسیما بخریم. بعد یک رفیقش کنارش بود گفت: فلانی، تو الان اجاره ماه را نداری بدهی، تو الان هشتت گروی نه­ت است، تو الان بیا از امام رضا بخواه که همین بدهی سر ماهت را بدهد؛ به خودش هم یک مبلغی بدهکار بود؛ گفت: نمی­ خواهد از امام رضا ماکسیما بخواهی، تو همین پول من را بیار بده. ماکسیما از امام رضا می­ خواهی؟ گفت اینها از خدا بخواهند، خدا دعای اینها را گوش می­ دهد و اجابت می­ کند، برای اینها ماکسیما کاری ندارد. گفت: تو اگر این جوری حساب کردی می ­گفتی یک بنز بدهد.
نگاه کن، اگر تو نیتت کم باشد انتظار نداشته باش از تو… ؟!
این است که امیرالمؤمین فرمود: بزرگی هر کس به اندازه نیت عقل اوست. حالا الان می­ خواهی بفهمی بزرگی؟ می­ گویم نیتت این است که چقدر بدست بیاوری؟ می­ گوید: انقدر، می­ گویم: نیتت این است که انقدر که بدست آوردی چه کار بکنی؟
وقتی تو برای آن چه که می­ خواهی بدست بیاوری برنامه درستی نداری خب طبیعی است که این جهان به تو کمکی نمی­ کند که این پول به تو برسد. می­ گوید این می­ خواهد این پول را بدست آورد حیف و میل کند، بلوکه کند، نگه دارد، برای جایی به درد نمی ­خورد. در نتیجه این خیر این وری نمی­ آید.
چون جهان، جهان پر از حکمت است. خدا کار بی­حکمت نمی ­کند. اوج بی­حکمتی است که ما به یک انسان ضعیف، توان زیاد بدهیم. این است که می­ بینیم آن کسی را هم که فکر می ­کنی مثلاً خنگ است، اما در یک جایی نشسته که آنجا جای عقلاست. تعجب می ­کنی و می­ گویی که خدایا! این مثلاً آدم داغون کجا و آن جایگاه رفیع کجا؟ تو فکر می­ کنی اینها بی حساب اینجا گذاشته شده اما بعداً می­ بینی همان آدم که تو فکر می ­کنی داغون است، او در حقه بازی و نقشه کشی استادی است. او در آدم فروشی و خیانت، یگانه ­ای است. او در وجودش یک چیزی هست که آنجا نشسته است. الکی که نیست. تو ظاهر فکر می­ کنی آدم ساده و مظلومی است. یک آدم دست و پا چلفتی است، اما او برای خودش کسی است. تو نمی­ شناسی اما خدا می­ شناسد. این است که عزیزان من! نیت­های خودتان را بزرگ کنید.

برای کوچک­ها نیت بزرگ سنگین است. یعنی انسان کوچک نمی­ تواند نیتش را بزرگ کند، برایش سخت می­ آید.
تا می­ خواهد یک خورده به بزرگ شدن فکر کند وجودش به هم می ­ریزد. انسان بزرگ هم بخواهد کار کوچک بکند، نیت کوچک بکند، او هم به هم می ­ریزد.
این است که قدر و منزلت­ را که شناختید نیت ­هایتان را با قدر و منزلت­هایتان درست کنید.
خیلی از اینها نکات ظریفی در اقتصاد است و می­ دانم که برای مخصوصاً کسانی که تازه با ما آشنا شده ­اند، فهم و درکش سخت است. اما قدیمی ­ترها به درستی اینها رسیده ­اند.

توصیه می­ کنم به تازه واردها این است که عمل بکنند. از همین امشب که رفتند یک ساعتی را وقت بگذارند، یک گوشه ­ای تفکری بکنند، یک ساعتی را با خودشان خلوت بکنند. بگو اندازه من واقعاً چقدر است؟
بعد بیا با آن اندازه ­ای که داری یک نیتی برای خودت بچین و بگو می­ خواهم به این نقطه برسم. اگر به این نقطه رسیدم این کار را می­ خواهم انجام بدهم، بعد سال بعد خودت را هم ببین. ببین که جهان متناسب با تو حرکت می ­کند، با همان چیزی که تو در قلبت نیت کردی.
اگر نیتت با آن قدرت تو و با اندازه ­ات تطبیق داشته باشد، آنچه که تو خواستی می ­شود. تطبیق نداشته باشد به جایی نمی­ رسی.
کم باشی؛ بزرگ بخواهی، نمی­ دهند. بزرگ باشی؛ کم بخواهی، می ­دهند و افسرده می ­شوی. اما اگر همانی باشی که خواستی، همان را هم به تو می­ دهند و لذت هم می­ بری.

صحبتم اگر در هفته­ های قبل بود در همین جا تمام می­ شد. مهمان حرمتی دارد که اگر در خانه ­ات آمد فحشت هم داد نمی ­توانی چیزی به او بگویی، چون مهمان است.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: وقتی آمد در خانه­ ات و مهمانت شد، تو صورتت هم که بزند باید نگاهش بکنی، اما رفتی بیرون می ­توانی او را بزنی. تا در خانه ­ات هست مهمان است.

گنج و گوهر خود را بپوشان

اما این نکته کلیدی را دقت بفرمائید. هر کدام از ما یک گنج­­هایی برایمان مهم است.
اگر یک کسی تفاله ­ای را گنج فرض کرده باشد، پشکل گوسفندی را گنج فرض کرده باشد، آخر که پرونده­ اش روی میز می ­آید می ­بینیم که این یک عالمه پشکل جمع کرده است، یک عالمه تفاله جمع کرده است. به هوای خودش صاحب گنج­های بزرگی است اما در واقع می­ بینیم که پشکل جمع­ کنی بوده است.
هر کدام­تان گنج­هایی را می­ شناسید. با خودتان معلوم می کنید و می گویید: گنج من این است. بروید و بنشینید و گنج ­هایتان را معلوم کنید، طلاهای زندگیتان را بفهمید. هر چی هم امروز خودت گفتی آخر هم جمع کننده همین­ها هستی، چیز دیگری گیرت نمی­ آید.
یعنی اگر گفتی طلای من این است، آخرش انتظار نداشته باشی یک چیز دیگری تو صاحبش بشوی. تو همین­ها طلاهایت بود. خودت گفتی همین­ها طلاهای من است. همین­ها هم به تو داده شد. هر کدامتان یک گنج­هایی دارید.
به این گنج، عرب می­ گوید ذهب. ذهب به معنی گنج یعنی طلا. اصلاً ذهب به معنی رفتن است، رفتن هم به معنی رفتن به سمت گنج است. ذهاب، می­ شود محل رفت و آمد، باز هم محل رفت و آمد به سمت گنج است. هر کسی به سمت همان چیزی می­ رود که برای خودش مهم است. من به سمت چیزی در حرکتم که برای خودم گنج است. این آقا هم در حرکت به سمت چیزی است که برای خودش گنج است. و مذهب هم از این می ­آید، مذهب هم یعنی محل گنج. مثل مسجد، محل سجده است، مذهب محل ذهب است، محل گنج است.
در نتیجه تو هر مذهبی هم داشته باشی همان برای تو، گنج تو است.
پس یک ذهب داریم یعنی گنج، یک ذهاب داریم یعنی رفت و آمد، رفت و آمد کردن و یک مذهب داریم یعنی محل گنج.

این که الان دارم می­ گویم واقعاً نیت نداشتم امروز این را باز کنم، اما این را عمل کنید بعد اثراتش را ببینید. بعد می­ گویید من از روزی که به همین شش هفت تا کلمه که کنار هم قرار گرفته عمل کردم اصلاً جهانم یک چیز دیگر شده.
امام رضا (ع) می ­فرماید: استُر ذهبک و ذهابک و مذهبک.
سه تا چیز را بپوشان، مخفی کن، مردم نبینند. سِتر یعنی پوشاندن، سه تا چیز را بپوشان. کسی از اینها مطلع نشود، اینها را تا جایی که می ­توانی برای خودت مخفی کن. مگر حالا اهلت هستند، کنارت هستند، دوستت هستند، رفیقت هستند، و می­ خواهی به این نشان بدهی.
اول چیزی که بپوشان چیست؟ گنج­هایت است، بپوشان.
یک چیزهایی برایت گنج است، می­ گوید مادرم گنج است، پدرم گنج است، آن دختر برایم گنج است، این پول گنج است، هر چیزی. یک چیزهایی برای خودت ذهب است، طلاست، اینها را مخفی کن.

گنج و گوهر خود را بپوشان

پرسید: چرا مخفی کنیم؟ فرمود: وقتی مخفی نکنی دو تا اتفاق برایت می ­افتد؟ یک: از تو می­ دزدند. یعنی من وقتی فهمیدم طلای این آقا، گنج این آقا، مثلاً کتش است، از روزی که فهمیدم دیگر کت در امان نیست. یعنی همه به این فکر هستند که این کت را بدزدند. چون می­ گویند: گنجش است. یعنی هر کس بخواهد به این آقا ضربه بزند کتش را بر می­ دارد. پس وقتی طلای خودت را نپوشانی هر دزدی می ­داند، هر ضربه زننده ­ای به تو می­ داند که کجا را به تو باید ضربه بزند؟ این یک نکته.

یکی هم نمی­ خواهد ضربه بزند، اما می ­فهمد این ارزشمند است. در آنچه که تو در آن ارزشمندی، قدم بر می ­دارد، دستت را زیاد می­ کند. یعنی الان مثلاً می­ داند که تو فلان دختر را دوست داری، ده تا پسر هستند می­ گویند برویم مخ این را بزنیم. تو فلان چیز را دوست داری، پس این یک چیزی هست که این دوست دارد.
خیلی از شما می ­آئید و در کار گروه­ها همین­جا شرکت می­ کنید و می ­آئید صحبت می ­کنید مثلاً یک آقایی می­ آید جلو صحبت می­ کند و می­ گوید: من در فلان محصول هستم و خیلی هم وضعم خوب است. در همین جمع، پنج نفر می ­روند همان پس فردا همان محصول را سفارش می­ دهند. می­ گویند آقا فلانی گفت فلان محصول خیلی خوب است. این است که می­ گوید آنچه که برای تو طلاست آن را مخفی کن.
نه اینکه بیائی دروغ بگویی. می­ گوید الان دیگه رئیس گفته مخفی کن من حالا این جوری می­ کنم و می­ آید جلو و می­ گوید من محصولم فلان است اصلاً هم از آن پول در نمی ­آید. نه، مخفی کردن با دروغ گرفتن فرق دارد. مخفی کن. لزومی ندارد.

بنده خدایی می­ گفت مثلاً ببینید نکته زرنگی اینجاست، جالب است یک جای دیگر هم امام رضا فرمود مخفی کنید. اگر مخفی نکنید مردم می­ خواهند از شما قرض بگیرند. الان تو بیا و برو بگو من واقعیتش وضعم خیلی خوب است، و ماهی فلان قدر در می­ آورم. فامیل: دایی جان می ­شود یکی دو تومان به من قرض بدهی، ماه بعد به تو بر می­ گردانم. یعنی تا بفهمند تو طلایی داری همه برای آن نقشه می­ کشند.
حتی من جالب است بگویم این ناخودآگاه است، یعنی خودآگاه نیست. این را خیلی از شما مخصوصاً که تاجر هستید امتحان کرده ­اید یک وقتایی در تجارت است آدم پولی به یکی بدهکار است، اصلاً یک چیز عجیب به شما بگویم، طلبکارهای شما هیچ وقت به شما زنگ نمی ­زنند، یعنی ممکن است قشنگ یک سال بگذرد ولی طلبکار زنگ نزند. در یک روز یک معامله خیلی شیرین می­ کنید همان روز زنگ می ­زند: آقا فلانی سلام، من یادم آمد که یک بدهی شما به من داشتید می ­شود الان به من بدهید. یعنی همان روزی که شما پول گرفتید.
شما شاید این حالت را تجربه کرده باشید، یعنی تا پول دستتان نیست کسی با شما کاری ندارد، همین که یک پولی دستت می ­آید همه می ­آیند. نمی­ دانند پول دستت رسیده این­ها ناخودآگاه در ذهن­ها هست. جهان خیلی جهان منظمی است، ناخودآگاه ذهنی اوست. دست اصغر یک پولی رسید زنگ بزنیم و بگیریم. بدون اینکه اصلاً بداند دستش یک پولی رسیده. نشنیده ­اید یک وقتی، به یکی زنگ می ­زند و می­ گوید فلانی، یادت کردم. می­ گوید: چه جالب! من هم یاد تو بودم. این تله­ پاتی­ها واقعاً راست است، وجود دارد.

پس اول گنج­هایتان را بپوشانید. خیلی­ها بلد هستند، می­ پرسی: چقدر در می آوری؟ می­ گوید: خدا را شکر. می­ پرسی: خوب است؟ می­ گوید: الحمدلله. یعنی اصلاً نمی­ گوید چقدر در می ­آورد؟ یعنی تو هر کارش هم بکنی این اصلاً از دهنش خارج نمی­ شود که چقدر در ­آورده؟ خیلی دیگر مثلاً بخواهد چی کند؟ که حالا مثلاً چقدر؟ می­ گوید بیش از ۵۰ میلیون تومان در ماه است. یعنی باز هم پوشانده است. بپوشانید، گنج­هایتان را بپوشانید، طلاهایتان را بپوشانید.

دومین نکته می­ گوید “و ذهابک” یعنی محل­های رفت و آمدت را.
باز امام رضا فرمود: وقتی که محل­های رفت و آمدتان را نمی ­پوشانید، در همان محل­ها برایتان کمین می ­کنند.

می ­پرسد: آقا کجایی؟ جواب می ­دهد: هستیم، زیر سایه شما. شاید بعضی­ ها بگویند این­ها رندی است. نه، این­ها تیزهوشی است. انسان مؤمن باید تیزهوش باشد. این­ها رندی و خرابی و کثیفی نیست. می­ پرسد: خب، کجا مشغول به کار هستی؟ جواب می ­دهد: هستیم. همین دور و برها، زیر سایه شما. بعضی­ها بلد هستند.
ما همین جا در آراد موردی داشتیم. یک بنده خدایی بود وضعش خوب بود با یک کارخانه ­داری قرار داد بسته بود، داشت از او تأمین می­ کرد. کارخانه­ دار گفت: فلانی تو چه طوری اینقدر مشتری داری؟ ما که خودمان کارخانه داریم و واحد فروش و فلان و … نداریم؟ گفت حقیقتش من با شرکت آراد دارم کار می­ کنم و ما در بحث برندسازی هستیم و برند می­ کنیم و سایت می­ آید بالا. او سئوال نکرد، این خودش سؤال نکرده همه را تعریف کرد.
چند روز بعد این بنده خدا کارخانه ­داره گفت خب مگه من خودم چلاقم، این شرکت آراد هست، من هم هستم، این هم هست. زنگ زد به بچه ­های ما و خلاصه با ما یک قراردادی را بست و آمد شروع کند به کار کردن، بعد از دو سه ماه آن بنده خدا، صاحب خبر شد که من به فلانی گفتم با شرکت آراد کار می­ کنم، رفت با آراد کار کند. حالا آن بنده خدا هم به ما مبلغ خوبی داده بود. این زنگ زد التماس، که آقا جان مادرتون، تو را به هر کسی که دوست دارید، این الان تأمین کننده من است، شما الان به این دادید، این الان گفته به من دیگر جنس را نمی ­دهد. خلاصه، کلی صحبت کرد و به ما خبرش رسید که گفتم ما پشت همین آقایی که از قبل با ما بود می­ ایستیم، به فلانی بگویید، عذرخواهی بکنید و پولش را برگردانید و بگویید ما با او کار نمی­ کنیم. پولش را برگرداندیم.
او خیلی هم تشکر کرد. این چوب این را خورده که خودش، راه و روشش را مخفی نکرده است.

گنج و گوهر خود را بپوشان

حالا بماند ۶ ماه نگذشت یک قرارداد بست، یادم می ­آید ۸۰ میلیون سود کرد. بعد از اینکه او سود کرد ( یک مقطعی بود که درصد می­ دادند) بعدش گفت چه کاری است؟ چرا من با آراد کار بکنم؟ می ­روم با یکی دیگر کار می ­کنم، رفت با یکی دیگر کار کرد و خودش جدا شد. این جوری هم هست.

پس شما هم ذهاب خودتان را بپوشانید. آقا کجایی؟ کجا نیستی؟چیکار می­ کنی؟ چون وقتی بیان کردی همه به خودشان اجازه می­ دهند در آن کاری که تو کردی نظر بدهند. دختر خاله سؤال می ­کند خب کجا مشغول به کاری؟ جواب می­ دهی: هستیم؟ خب وقتی تو جواب می­ دهی هستیم دیگر حرفی نمی ­تواند بزند. اما اگر تو بگویی ما در یک مجموعه ­ای هستیم در اینترنت تبلیغ می ­کنیم، برند سازی می­ کنیم، بعد مشتری برای ما می­ آید. خب وقتی تو داری این جوری می­ گویی او هم پشتش می­ گوید: نه بابا کی می­ خواهد از اینترنت به آدم پول بدهد؟ ول کن توام دلت خوش است.

یعنی تو خودت راه خودت را برایش باز کردی او هم به خودش اجازه داد در مورد راه تو نظر بدهد و تخریبت بکند. حالا از فردا می ­خواهی مطلب بنویسی به خودت مدام می­ گویی وای نکند فردا هیچ جوابی ندهد، حرف دختر خاله ­ام راست بشود.
بعد شیطان هم، جالب است، یک وقتی انقدر سفت می ­زند این جوری می­ کند: دختر خاله جان من خیرخواه توام. این را دارم به تو می ­گویم برای اینکه نمی­ خواهم تو چوب بخوری، فردا ضرر بکنی.
این قدر هم این حرف به حساب خیرخواهانه­ اش در تو دل اثر می ­کند که به خودت می ­گویی راست می ­گوید، دختر خاله من که خیر من را می­ خواهد. شیطان هم وقتی می­ خواست آدم و حوا را فریب بدهد، وَقَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ. قسم خورد من برای شما از خیر خواهانم.

این است که فرمود: اکثر کسانی که می­ خواهند به شما ضربه بزنند از در خیر خواهی وارد می­ شوند. یعنی هر وقت این جمله را شنیدید که فلانی، من کی هستم مگه؟ من الان کی هستم؟ (مثلاً اینجوری می­ گوید) من پدرت هستم، من مادرت هستم، من داداشت هستم، من غریبه که نیستم. من خیر خواه توام، تا این جمله را گفت بفهم که آقا شیطان آمد. این از در خیرخواهی وارد شده تا یک خیری را از تو بگیرد. و گرنه اگر راست می­ گفت قرآن می­ گوید: “قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ“. این احساسی بازی­ها چیست؟ دلیل بیاورید. چون خودش می­ داند که با استدلال و منطق نمی ­تواند آن خیر را از تو مانع بشود، با این احساسی بازی­ ها می ­آید و وارد می­ شود. توام بگو: مادرم، فداتون بشوم، می­ دانم تو خیرخواه من هستی، دلیلی ارائه کن. من ۱۰۰ دلیل دارم بر درستی این روش، تو دو دلیل بر بطلان آن بیاور. می­ گوید: نه، من حسم می­ گوید تو اینجا به جایی نمی ­رسی. اکثراً با این حسم، با حسشون می ­گویند. من دیشب خواب دیدم که فلان.

پس دو تا چیز تا اینجا: ذهب­تان را مخفی کنید، بپوشانید و ذهابتان را، کجا می­ روید؟ کجا می ­آئید؟
و سوم مذهب­تان را. مذهب یعنی روش، نحوه و رسیدن به آن طلا است. مذهب را صرفاً به این معنی نگیرید و بگویید مذهبم شیعه است و من بروم این را مخفی کنم. یعنی این گنج کجاست؟ محل گنج را بپوشان.
تو گنج­هایی برای خودت داری، هم گنج را بپوشان و هم راه رسیدن به گنج را بپوشان و هم محل گنج را بپوشان. این سه تا را بپوشان.

گنج و گوهر خود را بپوشان

وقتی این سه تا را پوشاندی تو به گنج می ­رسی بدون اینکه کسی به تو کاری داشته باشد. الان خدایی، یکی کسی نقشه گنجی داشته باشد می­ رود و این را به کسی می ­دهد؟ می ­آید هم اینکه گنج را دارد را مخفی می­ کند، هم راه رسیدن به گنج را مخفی می­ کند و هم محل گنج را مخفی می ­کند. بعد می­ رود یواشکی خودش گنج را بر می­ دارد و از گنج استفاده می­ کند بدون اینکه کسی مزاحمش بشود.
اما وقتی گنج را رو کردی، محل گنج را رو کردی، روش رسیدن به گنج را هم رو کردی دیگر تو خودت را از رسیدن به گنج محروم بدان.

خیلی از افرادی که می­ گویند ما شروع کردیم به جواب نرسیدیم همه نکته­ شان این است که قبل از اینکه به جواب برسند، به گنج برسند، می ­آیند و برای دیگران توضیح می­ دهند. بارها گفتیم عزیزان تا به نقطه درست و محکمی در تجارت نرسیدید این را برای اطرافیان توضیح ندهید. چون فکرها به درستی آن نمی ­رسد، اگر می ­رسید که خودشان می ­رفتند دنبال آن.
تو انتظار داری کسی که کارمند است از تجارت برای او بگویی بعد تأییدت کند؟ خب اگر این بخواهد تأییدت کند که بر ضعف عقلی خودش گواهی داده است. اگر الان تو با یک بنا می ­روی صحبت می­ کنی و می­ گویی من می­ خواهم تاجر بشوم. خب این اگر به تو بگوید: آفرین، راه درست را داری تو می­ روی. تو بلافاصله پشتش می ­توانی بگویی: فلانی تو چرا عمری راه غلط را رفتی؟ در نتیجه این هیچ وقت بر درستی تو شهادت نمی ­دهد. چون شهادت بدهد بر درستی کار تو، بر غلط بودن و اشتباه بودن خودش شهادت داده است.
آیا تا به حال کسی را دیده ­اید که بیاید و بگوید: من احمقم؟! من سال­ها بر غلط حرکت کرده ­ام؟ به ندرت چنین کسی پیدا بشود. این است که امام جواد (علیه السلام) فرمود: إِظْهَارُ اَلشَّیْ ءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَهٌ لَهُ.
می­ روید و یک چیزی را برای دیگران اظهار می­ کنید، آشکار می­ کنید قبل از اینکه خودتان محکمش کرده باشید.
اظهار چیزی، قبل از آنکه محکم شده باشد فاسدش می­ کند.
همین نکات ساده را عمل نمی ­کنید بعد به چوب خوردنش هم می ­افتید.
امیدوارم این نکته­ ها که امروز گفته شد عملی بشود، بعد آنجا برکات خوبش را در زندگی­ هایتان ان شاءلله می­ بینید.

خدایا! بحق امام رضا (علیه السلام) به ما توفیقی عنایت کن که راه درست را از غلط بشناسیم.
خدایا! ثروت­هایمان را در مسیر درستی که خودت مقدر کردی قرار بده.
خدایا! ما را از فقر و نداری و بیچارگی دور بگردان.
خدایا! آنقدر به ما ثروت عنایت کن که محتاج هیچ کسی جز خودت نباشیم.
به حق صلوات بر محمد و آل محمد.

فایل صوتی سخنرانی ریاست محترم آراد را می توانید در همین قسمت بشنوید.

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید