, ,

راز ثروتمند شدن در توانمندیهای شخصی نیست

راز ثروتمند شدن در توانمندیهای شخصی نیست

متن سخنرانی ریاست محترم آراد در تاریخ ۱۰ آبان ماه ۱۳۹۷ در قم به همراه فایل صوتی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

صحبت ما در گذشته درباره برخی از عوامل پیشرفت و همینطور برخی از عوامل پسرفت بود و نکاتی را بیان کردیم. امروز می­ خواهیم درباره یکی دیگر از این موضوعات صحبت بکنیم. عصری که الان در آن زندگی می­ کنیم و زمانه­ ای که الان در آن هستیم یک عصر و زمانه بسیار پرتلاطم و پرآشوب و پرخطر است و بحران­های زیادی بر سر مردم در اقصی نقاط کشور آمده است. از جنگ و قحطی و خشکسالی گرفته تا فقر و نداری. اینها همه مشکلاتی هست که مردم با آنها دست و پنجه نرم می­ کنند.

واقع قضیه، یکی از همین دردها و بلاها برای هر انسانی کافی است تا آن انسان را از رمق و از امید بیندازد و به یک ورطه ناامیدی ببرد. شما الان تصور کنید زن و شوهری که مثلاً این آقا به یک بیماری کشنده دچار است، دیگر رمقی برای آن خانم نمی ­ماند. برای خود آن مردی که به آن بیماری دچار هست که هیچی، برای خانمش هم هیچ رمقی نمی­ ماند و هیچ امیدی برای ادامه زندگی ندارد تا از این مشکل فارغ بشود.

یک کسی را تصور کنید که مشکلات اقتصادی از جهات مختلف برایش حمله کرده است، این هم، چنین حالت یأس و ناامیدی در او ایجاد می ­شود.

و خداوند این را در کتابش آورده است و فرموده: “کسانی که ما روزی را برایشان تنگ بگیریم، یئوس یعنی ناامید می­ شوند، قنوط یعنی اصلاً دیگر هیچ انگیزه ­ای برایش نمی­ ماند”.

صحبت امروز ما درباره همین ناامیدی است. پس ناامیدی یک ریشه­ ای دارد.

راز ثروتمند شدن در توانمندیهای شخصی نیست

ریشه اصلی ناامیدی این است که روزی انسان کم می­ شود. حالا این روزی ممکن است از حیث مال باشد، از حیث سلامتی باشد، از حیث فرزند باشد و امثال این­ها.

اگر کسی باشد که وضع مالی­ اش خوب باشد، یعنی روزی مالی ­اش بالا باشد، از حیث سلامتی هم مشکلی نداشته باشد، از حیث زن و بچه و زندگی هم همه چیزش میزان باشد، آنچه که در اعتقادات خودش هم هست، در آن ارتباط هم به او روزی فراوان برسد آیا این چنین آدمی دیگر افسرده می­ شود؟ ناامید می ­شود؟ نه؛ این آدم هیچوقت دیگر ناامید نمی­ شود.

اما اگر مشکل مالی پیدا بکند اینجا ناامیدی به سراغش می­ آید. مریض بشود، ناامیدی به سراغش می ­آید. اختلاف خانوادگی پیش بیاید ناامیدی به سراغش می ­آید. آن دختری را که می ­خواسته با او ازدواج کند به او ندهند، ناامیدی به سراغش می­ آید.

پس ریشه همه ناامیدی­ ها از کم شدن روزی یا همان فقر است. شما اگر فقر را کامل بشناسید می­ فهمید که فقر، فقط فقر از حوزه مال و ثروت نیست. آن کسی که بین خودش و همسرش محبتی حس نمی ­کند آن هم فقیر است. آن کس که با پدر و مادرش در اختلاف و جنگ و نزاع است آن هم فقیر است. آن کسی که دوست و رفیقی ندارد تا در سختی­ها به کمکش بیایند، آن هم فقیر است. اینها همه اقسام مختلفی از فقر است.

اینکه امیرالمؤمنین فرمود: ” القبر خیرٌ من الفقر. آدم بمیرد از فقیر بودن بهتر است”. پس ریشه اصلی اینکه انسان به سمت ناامیدی می­ رود فقر است. انسان ثروتمند غمی ندارد، گفتم ثروت نه فقط در عرصه مال، در همه شئون زندگی. کسی که در شئون مختلف زندگیش پر باشد، به غنا رسیده باشد، این شخص دیگر احساس پژمردگی و افسردگی نمی ­کند. پس ریشه را اول شناختیم، ریشه ناامیدی، نداری است.

انواع فقرهایی که به انسان می رسند، ریشه ناامیدی هستند.

این هم که عده­ ای بیایند بگویند حالا که ریشه را پیدا کردیم، بیاییم انرژی مثبت بدهیم، اینها توهم است.

کسی که دلیل افسردگیش بیماری است، این خوب نمی­ شود تا بیماری درمان بشود. کسی که دلیل افسردگیش چک پاس نشده ­اش است، این حل نمی ­شود تا چک پاس بشود. شما بیا انرژی بده، این آقا الان مشکلش این است که چکش پاس نشده، غمش این است. باید چک پاس بشود این سرحال می­ شود. با انرژی دادن و نشستن پای برنامه جوک و خنده، چک پاس می ­شود؟

این است که اینجا آدم راه را غلط می­ رود. بنده الان غمگینم، خب این غمگین بودن دلیلی دارد. حالا الان اگر بنشینم و یکی بیاد اینجا مثلاً دلقک بازی دربیارد، جک تعریف کند، بگوید و بخندد و خودش را مضحک کند، بله ممکن است بنده یک چندلحظه­ ای از آن حالت غمم فراموشم بشود. یعنی در واقع غفلت من را بگیرد و این غفلت موجب بشود من غمم را از یاد ببرم. یعنی فردا چکی که دارم این برنامه را می­ بینم، این لحظه چکم از یادم می ­رود، احساس می­ کنم که هیچ غمی ندارم، خب این خنده تمام می ­شود. باز دوباره همان چک پاس نشده هست و ساعتهای گذشته و نزدیک شده به لحظه چک.

درنتیجه باید آن فقر برداشته بشود تا مشکل حل شود. یعنی این را درست اول بفهمید. پس تا فقر برداشته نشود مشکل حل نمی­ شود. هرچیزی شما بگویید اینها همه یک توهم است. مثل اینکه کسی دردی در درونش هست به او می­ گویند برو سیگار بکش. آیا سیگار درد را از بین می ­برد؟ یا آنهایی که خیلی عصبی می­ شوند، مشروب می­ خورند. مشروب چه می­ کند؟ مواد مخدر چه می­ کند؟ اینها همه قوه­ ای از قوای عقل انسان را ضایع می­ کند.

همه مشکلات ناشی از نوعی فقر هستند. تا آن فقر برداشته نشود، مشکل حل نمی شود.

عقل وقتی ضایع شد دیگر آن دردها را نمی­ فهمد اما آیا آن درد برداشته می ­شود؟ درد که برداشته نشده است, بعد می­ رود بدتر می­ شود. با گذشت زمان، حل هم که نشده، بدتر هم می­ شود. شما الان تصور کنید مثلاً سوار ماشینی هستید یکدفعه ماشین اخطار می­ دهد: بیب، بیب، بیب، که مثلاً فلان جای موتور مشکل دارد، بعد شما بیایید بگویید کاری ندارد، این سیمی که اتصال دارد و ارور می­ دهد، خطا می ­دهد، سیم را با سیم چین قطع کنید، صدا قطع می ­شود، بعد شما خیالت راحت می ­شود که خدا رو شکر دیگر همه چیز درست شد. همینطور که جلوتر می­ روی می ­بینی اوضاع بدتر می­ شود. در واقع خیلی از این حرکت­ هایی که ما فکر می­ کنیم مشکلات ما را حل می­ کند اینها در نقش آن سیم چین است و  می­ خواهد آن هشداری که خداوند جهانیان به ما داد: “که ای بنده من داری اشتباه می­ روی”را قطع کند.

ماشین وقتی خطا می­ دهد به تو چه چیزی می­ خواهد بگوید؟ می­ خواهد بگوید: در نگهداری از این ماشین درست رفتار نکردی، راه را غلط رفتی، خوب مراقبت نکردی. زحمت بکش یک جایی توقف کن. این ایامی که غافل بودی از این ماشین و این ماشین به این روز افتاده، حالا یک خاکی به سر این ماشین بگیر که بدتر از این نشود. می­ خواهد این را به ما بگوید دیگر. که ما یک توقفی بزنیم، یک ترمزی به این ماشین بدهیم و بعد یک گوشه­ ای پارک کنیم، ببینیم که این ماشین چه مرگش است؟ و به آن مرگ و دردش رسیدگی کنیم.

خیلی از این مشکلاتی که در زندگی ما می­ افتد و همین فقرها، دقیقاً در نقش همین مثالی است که عرض کردم. یعنی می­ خواهد به انسان بگوید: ای انسان! سال­های قبلی که رفتی اشتباه رفتی، خوب مراقبت از خودت نکردی، حالا  زحمت بکش این ترمز را بکش، یک چند لحظه­ ای ترمز بزن ببین در گذشته چیکار کردی که امروز ماشین خودت اینجوری شده؟ ماشین درونت، این را درستش کن.

راز ثروتمند شدن

اگر اعتنا کردید به این هشدارهایی که از سمت فقر، از سمت این جهان به شما  می ­رسد درست می شود. اما اگر می­ گویید ولش کن، اینها می­ گذرد. خب ولش کن، می­ گذرد، می­ گذرد و روزبروز بدبختی روی بدبختی و درمان نمی ­شود.

در نتیجه فقر یک هشدار است تا انسان به گذشته خودش نگاه بکند. افسردگی، پژمردگی اینها یک هشدار است که آقا پس راه قبلی را اشتباه رفتی، حالا یک ترمزی بزن. اما انسان به اینها بی تفاوت است.

انواع فقر، هشدار پروردگار برای اصلاح مسیر زندگی هستند. قبل از آنکه دیر شود، به هشدارها توجه کنیم.

فقر فضای ناامیدی می ­آورد، طبیعی است. یعنی اگر کسی بگوید من فقیر شدم، اما ناامید نشدم. این باید خیلی روی خودش کار کرده باشد به این راحتی­ ها محقق نمی ­شود. بله می ­شود، انسان روی خودش و نفسش کار کرده فقر هم به سراغش بیاید مثل کوه محکم است، خیلی هم خوب است.

اما واقعیت قضیه این است که آن امیدی که از انسان از بین برود، یعنی خود فقر ذاتش ناامید کننده است، حالا فرض کنید فقر بیاید و انسان خودش را ببازد، چه می ­شود؟ دیگر دست از تلاش هم برمی ­دارد، یک حالتی برای انسان پیش می­ آید به نام حالت فزع.

در همان جاده ماشین خراب شده، هشدار داده، این نشان این است که پیاده بشو و درستش بکن. حالا فرض کنید راننده بلد نباشد درست کند، هیچ راهنمایی هم کنار نداشته باشد که کمکش کند درست کند چیکار می­ کند؟ موبایلش هم آنتن ندهد یا خاموش باشد، اینجاست که می ­نشیند و کاسه چه کنم را بر سر می ­زند و شروع می­ کند به گریه کردن. به این حالت می­ گویند حالت فزع، بی­تابی. و این وضع اکثر مردم امروز جهان است.

یعنی فقرها از زوایای مختلف، بیمارستان­ها بروید و نگاه کنید چه حجم زیادی از مریضی­ ها، دادگاهها بروید نگاه کنید، چه حجم زیادی از طلاق­ها، مشکلات، اختلاف­ ها، ارث­ ها. به بیکاری­ ها و بی­پولی­ ها نگاه کنید. به سروسامان نگرفتن جوانها نگاه کنید. خب اینها همه آدم را پنچر می­کند، یک دانه آن به والله کافی است فیل را از پا بیندازد.

مادر نگاه می­ کند دخترم در خانه ترشیده، حرف زشت فامیل، اطرافیان، که حتماً این دخترش یک کرمی داشت، یک مشکلی داشت، خب همین یک دانه کافی است تا انسان نا امید بشود. از آن ور مشکل مالی، از آن ور آن بچه کوچیکم را نمی ­توانم به سامان برسانم، از این ور پول برق آمده نمی­ توانم بدهم و و و ،شبیه اینها. در این گیرودار مطلع می­ شود که شوهرش هم رفته زن گرفته است. یعنی کمر انسان را می­ شکند، اینها همه جمع می ­شود و آدم را له می­ کند. اینقدر فقر از جهات مختلف برای این بنده خدا هجوم می ­آورد که دیگر دست و پای خودش را گم می­ کند. مثل کسی می­ شود که در رینگ بوکس از بس حریفش به صورتش مشت زده دیگر تسلیم می ­شود یعنی فقط می ­ایستد تا کتک بخورد. و اینجا یعنی مرگ.

جسم زنده است اما اینجاست که می­ گوید: القبر خیرٌ من الفقر. با خودش می­ گوید ای کاش، من می ­مردم، هر روز دارم ۱۰ بار می­ میرم و زنده می ­شوم. نه امیدی برای اینکه بخواهد اصلاح بکند و درست بکند و نه توانی برای اینکه تغییر بدهد. این است که گفتم مثل یک کتک خورده ­ای کنار رینگ ایستاده و کتک می­ خورد. وضع اکثر مردم ما امروز این است. نه در ایران، در جهان هم این است.

خب این نیازمند چیست؟ نیازمند همین برداشته شدن فقر است، یعنی باید فقر برداشته شود. تا فقر برداشته نشود ما هزاران برنامه جک و فیلم و خنده بگذاریم اینها درمان نمی­ شود. هزاران ساعت فیلم­های شادکننده بگذاریم اینها درمان نمی­ شود. هزاران ساعت سخنرانی بکنیم اما این فقر، آن صحبت نتواند درمانش کند اینها برداشته نمی ­شود. یعنی همه بیراهه رفتن است. وقتی قضیه درست می­ شود که شما یک تدبیری اندیشیدید برای اینکه این فقر را بردارید. فقر که برداشته بشود مردم ذاتاً خوشحال هستند، مگر مردم بیمار هستند که مثلاً ناراحت باشند. فقر برداشته بشود همه خودشان می­ خندند. الان این شخص اگر مشکل مالی نداشته باشد، مشکل با پدرش نداشته باشد، مشکل فکری نداشته باشد، این چه مریضی است؟ سرحال است و می­ گوید و می­ خندد. بلا و آفتی به او نمی ­رسد.

همین بی­تابی، سرآغاز فقر می ­شود و بی­تابی امید را از بین می­ برد. الان شما به اکثر مردم بگویید: فلانی، یک اتفاقی می ­تواند بیفتد زندگی تو متحول بشود. می­ گوید: همه ا­ش دروغ است. یک کسی هست می ­توانی بروی پیش او ثروتمند بشوی. می­ گوید: اینها همه­ اش الکی است. یک جایی هست می ­توانی بری مشکلات خانوادگیت را همه­ را برطرف کنی، می­ گوید: اینها همه­ اش الکی است. این دیگه ناامید شده، یعنی هیچ روحیه ­ای از امید در این وجود ندارد.

اگر به این نقطه رسیدید، خیلی برای خودتان نگران بشوید. خیلی نقطه وحشتناکی است. خدا در قرآن می ­گوید: ناامید نمی ­شود از رحمت خدا، مگر قوم کافر. یعنی کسی که دیگر نعمت­های خدا، همه را، کفران کرده است به این روز رسیده است. و اینکه حالا امروز هم به این روز رسیده ثمره سالهای پر از غفلت است.

ذات فقر، ناامیدکننده است و می تواند انسان را به بی تابی و فزع بیاندازد. غفلت های متوالی و کفران نعمت موجب ناامیدی و فزع می شوند.

مثل همان راننده ­ای که ارورها را دیده، خطاها را دیده اما بی­خیال تاخته. اخطار داده شد فلانی نکن. باز انجام داده است. اخطار داده شده داری اشتباه می ­روی. می­ گوید: نه، می­ خواهم بروم.

بنده خدایی می­ گفت: آدم تا نرود و خریّت نکند زندگی مزه نمی­ دهد. خب این هم یک استدلالی است، یک عده­ ا ی دارند. می ­گویند: آدم باید خریّت کند. و خیلی محکم می­ گفت. گفتم: خب آدم نباید حتماً خریّت بکند. می­ گفت: نه، اصلاً شما حس نکردید. باید یکبار خریّت بکنید بعد ببینید چه لذتی دارد؟ خر از خریّت لذت می ­برد، انسان که از خریّت لذت نمی­ برد. انسان از انسانیت لذت می­ برد. آن کسی که از خریت لذت می ­برد، خودش خر است. قرآن می­ گوید: کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ آنان اکثرشان مانند چهارپایان هستند، بلکه گمراه­ترند.

اگر به نقطه ­ای رسیدید که امید در شما مرده است، این نقطه، نقطه خیلی خطرناکی است. این یک درمان شدیدی می­ خواهد، واقعاً انسان نمی ­داند چیست؟ جز اینکه واقعاً خدا به شما رحم کند. یعنی هیچ راه دیگری بنده سراغ ندارم، برای آن کسی که کاملاً ناامید شده است. صحبت ما و نشست ما درباره آنهایی است، کسانی است که ناامید نشده ­اند و می­ خواهند تحولی ایجاد بکنند، حرکتی بکنند. و الاّ برای آن کسی که ناامید شده است حرفی نداریم. پس بدانید هر ناامیدی، شما را به سمت غلط بودن، تلاش نکردن، شکست، فقر بیشتر، و کفران نعمتهای خدا می­ برد، هر ناامیدی.

خروجی صحبت امروزم ۲ تا نکته است. یکی را اینجا می ­گویم و آن هم این است که از هر پدیده ­ای که شما را ناامید می­ کند دوری کنید.

راز ثروتمند شدن

خودتان می­ دانید. ناامید شدن یعنی کتک خوردن. در دعوا هم یکی ناامید بشود از اینکه بتواند بزند چه می­ شود؟ فقط می­ خورد. ناامید شدن یعنی چی؟ (کتک خوردن)

خودتان به درونهای خودتان واقفید. بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِیرَهٌ. خداوند می­فرماید: انسان­ها بر نفس­های خودشان آگاهند. می ­دانند. می­ دانید آقا این برنامه تلویزیونی، ناامیدت می­ کند یا امیدوارت می­ کند، این خبرها که دنبال می­ کنید ناامیدتر می­ شوید یا امیدوارتر؟ این فیلمی که می­ بینی، این آهنگی که گوش می­ کنی اینها با تو چه می­ کند؟ این خاله، عمو، دایی، با آنها همکلام می ­شوی، بعد از صحبتهای با خاله در تو روحیه امید و تلاش و جهش شکل می­ گیرد یا نه، خاله انقدر از دردها و مریضی­ ها و داغون بودن زندگیش می­ خواهد در گوش تو  وز وز کند که آخرش تو هم احساس می­ کنی که تو هم مریضی.

الان کافی است که یک کسی در یک جمعی بنشیند و بگوید واقعیتش چشم­های من خیلی درد می­ کند، آبریزش دارد از چشم­ هایم می­ آید، انقدر چشم­هایم درد می­ کند که حد ندارد، هر روز باید دو ساعت دست بگذارم روی چشم­هایم را بمالم… من الان ده دقیقه دیگه بگویم، همه، چشم­هایتان درد می­ گیرد. یعنی همه الان دلتان می­ خواهد یک دستی به چشمتان بگذارید و ببینید من چه حالی دارم؟ کافی است یک نفر شروع کند و چشمهایش را بمالد، یواش یواش همه دست روی چشم­هایشان می­ گذارند.

بسنجید عزیزان، ببینید با آنها که همنشین شدید چه اثراتی بر روح شما می­ گذارند؟ آیا هر غذایی را شما می­ خورید؟ هر لباسی را می­ پوشید؟ هر عطری را می ­زنید؟ شما که درباره لباس­هایتان، درباره غذاهایتان انیقدر دقیق هستید، فکر نمی ­کنید حرفی که یک نفر به شما بزند این هم مثل یک غذایی است که در روح شما می­ رود، در درون شما می­ رود؟

به والله که بدتر است. غذا را انسان می­ خورد، ۶ ساعت، ۱۰ ساعت، ۱۲ ساعت بعد، عمده­ غذایی که خورده از درون انسان خارج می ­شود. لباس را انسان می­ پوشد، ۲ماه، ۳ ماه، ۵ ماه، ۶ ماه، خلاصه اگر زشت و نامناسب باشد، آخر این لباس زشت هم با فرسودگی از تن انسان در می­ آید. شما یک پیراهن خریدی حالا خیلی مناسب نیست، اصرار هم داری این لباس نامناسب را بپوشی، ۶ ماه می­ پوشی، بعد از ۶ ماه خراب می ­شود. غذای بدی هم بخوری حالت بهم می­ خورد، یک دکتر رفتن خرجش است. بالا می­ آوری تمام می ­شود.

اما این سخنی که از خاله شنیدی، از دایی شنیدی، از اخبار شنیدی، از رادیو شنیدی، این عمری در جانت می ­ماند. نشنیدی یک کسی می ­گوید یک حرفی را یک بنده خدا به من زد، ۵۰ سال است از آن قضیه گذشته هنوز دارم می ­سوزم! یعنی اگر یک کاردی را در بدنش فرو می­ کردند، این می­ افتاد بیمارستان، ۲ هفته، ۳ هفته درد داشت، سه، چهار سال هم ردش می­ ماند، می­ رفت. اما یک حرف شنیده، یک حرف ۵۰ سال است دارد آزارش می­ دهد، ۱۰ سال است دارد آزارش می­ دهد، ۲۰ سال است دارد آزارش می­ دهد. معلوم می ­شود آنچه که مجراهای گوش ما می ­شنود اینها ماندگار است.

بنده خدایی به من گفت من یک غذایی خوردم بد است، چیکار کنم؟ این رومی­های قدیم هروقت یک غذایی می­ خوردند که این خیلی بد بود، یک اتاق­هایی داشتند می ­رفتند آنجا و استفراغ می­ کردند. یعنی غذا با همه سمش خارج می ­شد. حتی در اسلام هم آمده که اگر کسی حالت دل­ پیچه ­ای گرفته حالت استفراغ بگیرد، همه سموم بدنش بیرون می ­ریزد.

یک حرفی از یکی از دوستان همچون سم در وجود شما وارد شده و گوش­های شما شنیده است یک نفر به من بگوید چطور می­ خواهد این حرف را از درونش خارج کند؟ آدم لباس نامناسب بگیرد پاره می­ کند، اصلاً نمی­ پوشد. یک حرف غلطی که یکی در عمق جان شما فرو کرده آن را به من بگویید چه جوری می­ خواهید از خودتان بیرون کنید؟ آن کسی که حس ناامیدی را در شما تزریق کرده چه جوری می­ خواهید این حس را از درونتان بیرون بکشید؟ هیچ راهی برای شما نیست.

راز ثروتمند شدن

در نتیجه، فاصله بگیرید، فضاهای مأیوس کننده را بشناسید، از فضاهای مأیوس کننده دور شوید. بنده خدایی می­ گفت من فلان جا می­ خواهم بروم خیلی نا امیدم، خیلی استرس دارم. گفتم: خب نداشته باش. گفت: نه، نمی ­شود، باید استرس داشته باشم. گفتم: خب داشته باش. اگر نا امید شدن شما را به جلو می ­برد خب ناامید بشوید.

از انسانها و فضاهای ناامید کننده فاصله بگیرید. آنچه در درون شما القا شود، به راحتی از وجودتان بیرون نمی آید.

یک نفر می­ گه من بررسی کردم هرچی ناامیدتر می­ شوم، ثروتمندترم. خب برو ناامیدتر بشو. دلیل ناامیدی تو فقر توست و فقر تو با تلاش تو در مسیر درست برطرف می ­شود. و نا امید شدنت جز اینکه تلاشت را کم کند ثمری برایت ندارد. چرا می­ خواهی خودت، خودت را ناامید کنی؟

لَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَهِ ای کسانی که ایمان آوردید، با دستهای خودتان، خودتان را به هلاکت نیندازید. بگذار، اگر تو بدبخت شدی، بگویند: فلانی بیچاره ­اش کرد، نگویند: خودش، خودش را بیچاره کرد. این خیلی بد است. با دستان خودتان، خودتان را به هلاکت نیندازید.

یک وقتایی می­ گویی فلان ماجرا پیش آمد، فقری که بر من حادث شد جبر زمانه بود، بی­ فکری شوهرم بود، بی­ فکری زنم بود، اجبار مادرم بود. خب حالا باشه، فعلاً روی اینها هم بحث داریم ولی فعلاً می­ گوییم قبول. آنجایی که خودت، خودت را بیچاره کردی چه بگوییم؟

گوش دادن، دیدن، به صحبت، به حرف، و همراهی کردن آن کسی که ناامیدی را در شما تزریق می­ کند، این فقط بیچاره کردن خودتان است. این فقط به هلاکت انداختن بیشتر خودتان است.

محل قسم نیست و الاّ قسم می­ خوردم که کافی است فقط ۶ ماه فاصله بگیرید از کسانی که شما را مأیوس می­ کنند تا بعد ببینید که چقدر رشد کردید. چون فطرت انسان، فطرت رشد کننده است. یعنی خدا وجود انسان را به گونه ­ای خلق کرده که اگر همینجوری در حالت عادی، اصلاً بنشیند و هیچ کاری نکند، رشد می­ کند. چون کمترین چیزی که در انسان پیش می­ آید تفکر است. چون انسان حتی اگر بنشیند، هیچ کاری نکند، خلاصه فکر که می­ کند، همین فکر کردن انسان را جلو می ­برد.

ما اگر خودمان را بیچاره نکنیم، تقدیر خدا ما را جلو می ­برد. ما خودمان، خودمان را بیچاره می ­کنیم.

یعنی اگر یکی بگوید من به این حرفهای نا امید کننده گوش ندهم چه می ­شود؟ همین که ندهی رشد می­ کنی. تو همین الان مگر نمی­ گویی من درجا زدم؟ تو داری این ناامید کننده­ ها را گوش می ­دهی و در جا زدی و مساوی هستی، صفر صفری. خب اگر ناامید کننده­ ها را گوش ندهی، جلو می ­روی، رشد می­ کنی، معلوم است.

حساب کنید یک ماشینی، یک عالم انرژی مخالف دارد به سمت چپ حرکتش می ­دهد اما این، ثابت ایستاده است. دقت کنید. یک عالم انرژی مخالف دارد این را به سمت چپ حرکتش می ­دهد اما این ثابت ایستاده است. معنی این چیست؟ معنیش این است که اگر انرژی های مخالف را برداریم خودش به راست می­ رود. با این همه انرژیی که دارد تحمل می­ کند در جا ایستاده، این انرژی­ ها برداشته بشود به این سمت دیگر می ­رود. به این سمت دیگر، داشت می ­رفت که این انرژی­ ها مانعش شد و این را به توقف انداخت.

در نتیجه، آن کسی که بیاید یک عزمی را در خودش جزم کند، و آن فضاهایی که او را نا امید می ­کند از زندگیش حذف کند. خاله هست، دایی هست، عمو هست، فلان برنامه هست، فلان فیلم هست. من می ­بینم، پژمرده ­تر می ­شوم، ناامیدتر می ­شوم. به این فضا بدبین ­تر می ­شوم. خب اینها را از زندگیت حذف کن، عزیز من. حذف کن تا رشد را ببینی، تا پیشرفت را ببینی.

راز ثروتمند شدن

و متأسفانه اکثری که امروز شاهدیم و در زندگی­های مردم، و در عمرهایی که از مردم دارد می­ گذرد، فضاهای مأیوس کننده است. بینی و بین الله با خودتان دقیق بشوید، کدام فامیلی هست وقتی با او بنشینی بخواهد به تو حس پریدن، حس جهش بدهد؟ می­ گویی: هیچکس. فلان دایی حالا یک خرده، یک جا خودش حس پریدن می­ دهد ،باز دو جای دیگر خودش حس له شدن را القا می­ کند. و اکثریت را می ­بینی که می گویند نمی ­شود، خراب است، وضع اینجوری است، آنجوری است، و همین­ها هم دروغ است.

در روایتی از امام صادق(ع) این­طور روایت شده که حضرت فرمود: “بهترین غذایی که خدا برای انسان خلق کرد، نان و گوشت یا برنج و گوشت بوده است. متوسط ­ترین غذایی که خداوند خلق کرد، نان با سرکه بود و ضعیف ­ترین غذاها نان با نمک”.

الان فقرای ما گوشت می­ خورند، نان و سرکه کسی نمی ­خورد، نان و نمک کسی نمی­ خورد، فقیرش نان و نمک نمی­ خورد.

اما ۳۰۰ سال پیش، ۴۰۰ سال پیش، من می­ گویم عقب چرا برویم؟ بزرگترهای مجلس ما باید یادشان بیاید،۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش اصلاً پیتزا فروشی نبود، ساندویچی نبود، رستورانی وجود نداشت. ما بچه بودیم، بابای ما اگر ماهی یک دفعه به ما کباب کوبیده می­ داد، این اصلاً خیلی حال داده بود. الان طرف می­ گوید: کباب کوبیده چیست؟ برگ بزن. کباب کوبیده را الان کسی اصلاً غذا حساب نمی­ کند. الان مهمانی شما بخواهید بروید، عروسی بروید، کسی کباب کوبیده بخواهد بدهد، فحش است.

واقعاً در گذشته غذا نبود، مردم به این صورت غذا نداشتند، اکثراً یادمان می­ آمد مردم حبوبات می­ خوردند. عدسی می­ خوردند، ماش می­ خوردند، لپه می­ خوردند، لوبیا می­ خوردند. خیلی دیگر اعیانی می­ شد، کتلت بود، سیب زمینی بود، بروید قدیم­ترها دیگر که هیچی، همیشه غذای مردم سوپ و اینها بود. و خیلی خدا رو شکر می­ کردند.

الان فقیرش ثروتمندی است برای خودش. یعنی اگر از گذشتگان زنده بشوند و بیایند می­ گویند: اینها اصلاً فقیر نیستند، اینها خودشان ثروتمندی هستند.

امیرالمومنین (ع) فرمود: “در آخرالزمان، نعمتهای خدا بر مردم زیاد می­ شود. اما مردم ناسپاس هستند. در هیبت ثروتمندان زندگی می­ کنند، اما خودشان را فقیر می­ دانند.”

یک فیلمی بود چند مدت پیش نگاه می­ کردیم، مال بچگی­ های خودمان بود، لباس بزرگهایمان را نگاه می­ کردیم خنده­ مان می­ گرفت. لباس بزرگترهایمان، مال ۲۰ سال پیش، فیلمهایش هست ببینید این بازیگران چه لباسهایی داشتند؟ جوکی بود برای خودش. اصلاً لباس نبود به این معنا، با این همه تنوع، با این همه رنگ، همه شبیه هم بود. یعنی فقیر و غنی یک جور تقریباً می­ پوشیدند.

یعنی به این معنا که امروز نعمت گسترده شده، اصلاً‌ آنموقع نبود ولی الان اقرار وجود ندارد. ناسپاسی زیاد شده است و این نداشتن اقرار باعث شده امیدها از خود انسان رفته است. امیدی وجود ندارد، امید در او له شده است. خب این یک نکته.

یک گروه، پس گروهی هستند که شما را به شدت ناامید می­ کنند از اینها دوری کنید، واقعاً دوری کنید، بعد اثرات مثبتش را در زندگیتان می­ بینید.

از آنطرف یک عده دومی هم ایجاد شدند، خلاف عده اول. که اینها بسیار حس امید زیاد را القا می­ کنند. اینجا را خوب دقت بفرمایید. یعنی می­ آیند و به تو می­ گویند: ای انسان! تو می­ توانی کوه را جابجا کنی. تو می­ توانی فلان کنی، تو می­ توانی فلان کنی و قس علیهذا… . و تو را در یک فضای توهمی می ­برند که بله، تو می­ توانی فلان و بهمان باشی. چون از آن فضا رانده شدی در نتیجه به چنین فضایی میل پیدا می ­کنی. سالها هم با این فضا حرکت می­ کنی، می­ بینی فریب بود. پس چه کنیم؟

ما از یک طرف گفتیم از کسانی که نا امیدمان می­ کنند دور بشویم، آنهایی که امیدوارمان می­ کنند پس داستان این شد، اینها هم فریبکار هستند. پس کجا درست است؟

هر انسانی یک توانی دارد. خوب دقت بفرمائید، هر انسانی یک توانی دارد، عده­ ای هستند می­ خواهند به تو این حس را بدهند که تو با توانی که خودت داری می­ توانی خیلی متحول کنی. و عده­ ا ی هم هستند که می­ خواهند به تو بگویند تو با توانی که داری هیچی نمی ­شوی. هر دو اینها سم است، هر دو اینها مهلک است، هر دو اینها کشنده است. چه آن کسی که به تو می ­گوید با توان خودت می­ توانی کوه را جابجا کنی، چه آن کسی که می­ گوید با  توان خودت تو هیچ غلطی نمی­ توانی بکنی، هردو غلط است. حالا درست چیست؟

اگر کسی بود که شما را از توان خودتان نا امید کرد، اما شما را به رحمت خدا امیدوار کرد، این سرچشمه موفقیت است.

یعنی اگر کسی گفت فلانی تو خیلی الی، بلی، فلانی. بدان این می­ خواهد ال و بل را به تو بگوید و یک چیزی از تو بگیرد. اما اگر گفت تو هیچ چیزی نیستی، اما تو یک پروردگاری داری که اگر به آن پروردگارت توکل کنی می ­تواند تو را خیلی بالا ببرد. این تفکر، تفکر صحیح است.

چون نگاه کنید، شما سالها بر توان­های خودتان تکیه کردید چی شد؟ اکثر مردم به هر نقطه ­ای که رسیدند اثر توان­هایی است که خودشان داشتند. توان­های آنها، آنها را به کجا رساند؟ اگر فکر می­ کنید که توان­های شما، خیلی توان­های بزرگی است. اشتباه می­ کنید و اگر کسی می­ خواهد این حس را در تو بوجود بیاورد و بگوید تو با توان خودت خیلی شاخی، خیلی مقتدری، بدانید می­ خواهد یک هندوانه­ ای زیر بغل تو بگذارد و بعد یک جایی تو را بچاپد.

نه، واقعاً ما هیچی نیستیم، قویترین­ مان هیچی نیستیم. ما باید ناامید بشویم از خودمان، تا این ناامید شدن از خود ایجاد نشد، رشد ایجاد نمی­ شود.

از خودتان ناامید بشوید و بگویید: من چی دارم؟ بگویید منی که با یک سرماخوردگی چپه می ­شوم، منی که هوا اگر باشد مثلاً ۲۲ درجه بعد بشود ۱۲ درجه، شب به تب و لرز می­ افتم، من چی هستم که اینقدر روی خودم تکیه کردم؟

و فلانی که مدام می­ خواهد انیقدر به من القا کند که تو خیلی، خیلی هستی. بگو فلانی، من خودم فهمیدم هیچی نیستم. می­ گوید: نه، تو خیلی بزرگی. می ­گویی: من خیلی بزرگم؟! می­ گوید: آره، خیلی. می­ گویی: می­ شود ۳ میلیون به من بدهی به این خیلی بزرگ و برای تو یک سودی قرار بدهم؟! مگر نمی­­ گویی که من خیلی بزرگم؟

خیلی از اطرافیان از این ور بام افتاده ­اند و می­ آیند و به انسان می­ گویند: دایی جان، تو چرا استعدادهای خودت را دست کم گرفتی؟ تو خیلی استعدادهای زیادی داری. می ­گویی: دایی راست می ­گویی؟ می­ گوید: آره پسرم. می­ گویی: می­ شود ۱۰ میلیون به من بدهی تا من با این استعدادهایی که خدا در من قرار داده یک کسب و کاری راه بیندازم، یک تحولی ایجاد کنم؟ می­ گوید: ها؟! نه، استعداد داری اما …نداری.

ای کسی که می­ گویی من خیلی بزرگم، بیا ۵ میلیون به من پول بده، قرض بده، و بگذار این خیلی بزرگ، آن استعدادها را شکوفا کند. در نتیجه می­ بینید آنهایی هم که به شما حس می­ دهند که تو استعدادهای خیلی بزرگی داری، همه چاخان است، همه فریب است، همه دروغ است. آن هم می­ خواهد یک حرفی بزند تو خیلی خوشت بیاید. در یک جمعی یک عالم نمایی بود، هرکس می­ رفت پیشش یک چیزی می­ گفت، یکی می­ گفت: حضرت فلان، یکی می­ گفت ای پادشاها! یکی می­ گفت: ای کسی که جانم در اختیار توست و … . یک رفیقی داشت گفت: فلانی، این حرفهایی که اینها دارند می­ زنند، به تو نمی­ آید. از قدیم با او رفیق بود. گفت: نمی­ آید، اما خوشم می ­آید.

من خودم یک وقتی یک بنده خدایی به من گفت: من شما را جزو چی چی می­ دانم و… من خودم گفتم خدایا این دارد چی می­ گوید؟ من خودم را می­ شناسم می­ دانم اینجوری نیستم. این چه دارد می­ گوید؟ او خودش هم می­ داند دروغ می­ گوید. اینها کافی است که بگویی تو اگر من را اینجور می­ دانی، بیا فلان کار را انجام بده. انجام نمی ­دهد. یعنی خودش هم می­ داند که دروغ می ­گوید. این است که از آن طرف بام نیفتی عزیز من و بگویی حالا یک عده دارند ناامیدم می­ کنند، یک عده ­ای هستند دارند من را امیدوار می­ کنند، بروم در کانال اینها، بروم در مجرای اینها، بروم در گروه اینها، چون اینها به من حس بزرگ بودن می­ دهند. این هم توهم است. توهمیت می­ کند، می ­بردت بالا، بعد با مخ می­ خوری زمین. بعداً می­ گویی: ای کاش ناامید می­ بودم.

الان گروههای مختلفی که دارند مردم را می­چاپند دارند از همین تدبیر استفاده می­ کنند، تو بیا ال می­ شوی، بل می­ شوی، جیم بل می­ شوی، بعد طرف می­ آید، محو می­ شود. بعد با خودش می­ گوید: ای کاش با اینها اصلاً آشنا نمی ­شدم، ای کاش پولم را به اینها نمی ­دادم، فریب بود، به من گفتند تو خیلی قوی هستی.

گوشهایتان سریع مخملی نشود، سریع فریب نخورید. آن کسی که به تو گفت تو خیلی فلان هستی، ازش چیزی بخواه.

امام رضا ( علیه السلام ) فرمودند: “هر وقت کسی خیلی به شما ابراز ارادت کرد از او قرضی بگیرید”.

همین جا معلوم می­ شود.

آقا! ما خیلی چاکر شماییم؛ والا ما چاکر و مخلص اینا نمی­ خواهیم، می ­شود ۲ روز ماشینت را دست من بدهی؟ می­ شود فلان چیز را بدهی؟ یک چیزی از او بگیر. یا نمی ­دهد و دروغش برملا می­ شود یا چون در رودروایسی قرار گرفت، ماشینش را هم می ­دهد و ۲ روز هم تو عشق و حال می­ کنی، از فردا هم دیگر این چاخانها را بهت نمی­ کند.

یعنی دایی ممکن است تو رودروایسی بماند گفت پسر تو خیلی استعدادت بزرگ است. چون تو بهش گفتی دایی جان یک میلیون بده، ممکن است توی رودروایسی گیر بکند یک میلیون هم بدهد. خوب است دیگر، تو یک میلیون هم گرفتی، از آن ور هم دایی دیگر نمی­ گوید. دایی دیگر فکر می کند: الان بگویم استعدادهایش زیاد است، می­ گوید ۳ میلیون بده.

با کسانی همراه بشوید، با فضاهایی همراه بشوید، که استعداد شما را پشیزی ارزش قائل نیستند. اما به رحمت خدا درباره شما امیدوارند.

یعنی می ­گوید این بنده خدا به خودی خودش چیزی نیست. همانطور که ما خودمان، به خودی خودمان هیچی نیستیم، اما چون خداوند رحیم است، چون خداوند مهربان است و مقدر کرده برای آن کسی که طالب تلاش باشد روزی زیاد قرار بدهد، از چنین چلغوزی هم برمی­ آید که میلیاردر بشود. نه به توان او، به رحمت خدا برمی ­آید. در نتیجه این را یاریش کنیم، امید به او بدهیم.

پس مجراهای امیدی که به سمت شما می ­آید را بشناسید. اگر شخصی که با شما دارد حرف می ­زند ناامیدتان می­ کند این را کاملا بگذارید کنار. می­ گویید امید می ­دهد، ببینید از چه مجرایی دارد امید می ­دهد؟ آیا توان تو را مجرایی برای امید قرار می ­دهد؟ اگر باز دیدی این است از این هم فرار کن. اما می ­بینی نه، توان تو را مجرایی برای امید قرار نداده، رحمت خدا را درباره بنده ­هایش مجرای امید قرار داده است.

یعنی ما داشتیم، بنده خدایی گفت من هیچی نیستم. بعد یکی به او گفت: فلانی تو هیچ چی نیستی، اما خدا انیقدر از تو هیچی نبوده ­تر ها را بالا آورده. از رحمت خدا نا امید نشوید، چه بسا که خداوند به فقیری یک شبه ثروتی بدهد.

امام صادق (ع) به زراره فرمود: ” زراره! می­ دانی چرا خدا عده ­ای از جاهلان را ثروتمند کرد؟ و عده ­ای از عقلا را فقیر نمود؟ عده ­ای از پزشکان را بیمار کرد و آنان که هیچ سهمی از پزشکی و از طب نداشتند را سالم گردانید؟”

گفت: “نه، نمی ­دانم. خدا و رسولش و جانشین رسولش داناتر هستند.”

حضرت فرمود: “برای آنکه جاهلان از ثروتمند شدن ناامید نشوند، و عاقلان خود را از فقر ایمن ندانند و خداوند به همگان بفهماند جز  به تقدیر و خواست او اتفاقی نمی­ افتد”.

می­ بینید شما، یک عده فقیر هستند، عاقل، دانشمند. یک عده ثروتمند هستند، با او صحبت می­ کنی، می­ بینی گوسفند هم نمی ­تواند بچراند. می­ گویی خدایا این که هیچی بارش نیست، این چرا انقدر ثروتمند است؟

اینها خواست خداست، خدا می­ خواهد با این تغییرات، به من و تو بفهماند، که اگر تو در سایه رحمت من خدا قرار گرفتی، به رحمت من امیدوار بودی، من روزی می ­دهم. اگر به رحمت من امیدوار نبودی، برو، تو جزو کفران کننده ­های نعمتهای من هستی. این است که عزیزان، بعضی از روزها م ی­شود در حسابهایتان پول­های خوبی می ­آید، بعضی از روزها هم می­ شود، بعضی از ایام هم می ­شود در حسابتان پولی نمی ­آید، مبادا آن روز که پولی نمی ­آید شاکی بشوید و بگویید ۵۰ هزارتومان آمد، خدایا شکرت همین ۵۰ تومان را دادی، می­ توانستی همین را هم ندهی.

مجراهای امیدی که به سمت تان می آید را بشناسید. فقط کسانی را پذیرا باشید که رحمت خدا را مجرای امید برایتان قرار داده اند نه توان شما را.

یک داستانی تعریف کنم و صحبتم را به پایان ببرم. زمان موسای پیغمبر، خشکسالی شده بود. همه موجودات و مخلوقات از انسانها و  حیوانات، ذله شده بودند. آدمها می ­آمدند می ­گفتند، همه ذله شده بودند و هیچکس هیچکاری از دستش برنمی ­آمد. حیوانات آمدند و با موسای پیغمبر صحبت کردند. می­ گوید یکبار آهوها جمع شدند و آمدند و جناب موسی را پیدا کردند و گفتند: موسی! تو پیغمبر خدایی، تو یک کاری بکن، تو یک حرکتی بکن، بچه­ های ما تلف شدند.

موسای پیغمبر آمد کوه طور با خدا مناجات کرد و گفت: خدایا! آبرویم رفته، دیگر همه می­ گویند تو پیغمبری، اگر به حرف من نکنی آبروی من پیش اینها می ­رود. خدا به موسی گفت: آبرویت برود، باران نازل نمی­ کنم، برو. موسی سرافکنده آمد پایین، درحالی که دیگر از باران هم ناامید شده، آمد و به آهوها گفت: خیالتان را جمع کنم، خدا تصمیم برای باران فرستادن ندارد.

یک آهویی برگشت به موسی گفت: (حالا بعضی­ها ممکن است، مخصوصاً آنهایی که معجزات پیامبران را سخت قبول می­ کنند به این داستان خرده بگیرند، شما این داستان را به عنوان یک حکایتی، یک لطیفه ­ای تلقی کنید. اما برای آنهایی که می­ دانند برای پیامبر خدا کاری ندارد با حیوانات صحبت کردن، اصلا چیز عجیبی نیست.) یک آهویی به موسی گفت: موسی! می­ شود بگویی کجا رفتی؟ تو کجا می­ روی و با خدا حرف می­ زنی؟

موسی گفت: من می­ روم بالای کوه طور، آنجا با خدا حرف می­ زنم.

گفت: باشه من می ­روم. رو کرد به آهوها و گفت: آهوها من می­ روم اگر برگشتنی داشتم می­ آمدم، دیدید خوشحال و خرامان برمی ­گردم، بدانید که من صحبت کردم یعنی باران می­ آید. اما اگر دیدید پژمرده و افسرده شدم، بدانید که باران نمی­ آید. با خودش هم گفت من می­ روم ممکن نیست خدا حرف من را زمین بیندازد. حالا موسی رفت نمی ­دانم موسی چه گفت؟ من یک حرفهایی می ­خواهم به خدا بزنم، خدا به  حرفهای من جواب “نه” نمی ­دهد.

راز ثروتمند شدن

آهو آمد بالای کوه و شروع کرد با خدا حرف زدن و حرفهایش را هم زد. جواب آمد: آهو، تو در نزد ما از پیامبر ما محبوب­تر نیستی. جواب تو همان است که به موسی گفتیم. یعنی تو همه این ضجه ­ها را هم زدی، حرفهایت را هم گفتی، خلاصه، تو محبوب­تر از موسی برای ما نیستی. به موسی گفتیم: نه، تو که یک آهویی.

آهو آمد پایین برود، با خودش گفت الان اگر من افسرده بروم، آهوهای دیگر از خدا ناامید می ­شوند، بذار شاد بروم، حداقل یک چند لحظه­ ای خوشحال می­ شوند. اگر بدوم با خودشان می­ گویند: خدا رو شکر باران می ­آید و خوشحال می­ شوند. حالا بعداً می­ روم و می ­فهمند نبوده و دوباره می­ شود همان حالت قبل. حداقل یک چند لحظه­ ای ما اینها را به رحمت خدا شاد کرده باشیم.

این است که خرامان و جهشی آمد. همه آهوها هم پایین دیدند و گفتند: هورا، خدا می­ خواهد باران بفرستد. موسای پیغمبر گفت: این دروغ می­ گوید. الکی است. بعید است، محال است که خدا به من پیغمبرش یک چیزی بگوید و بعد به یک مخلوق دیگرش یک چیز دیگر بگوید؟ الکی خوشحالی نکنید. آهوهای دیگر هم گفتند: خدا را چه دیدی؟ شاید رحمتش رسید و حرف تو پیغمبرش را گذاشت کنار و به این آهو، یک جواب دیگری داد. موسی گفت اصلاً محال ممکن است، که خدا پیغمبرش را کنار بگذارد.

آهوی دیگر هم می­ دانست که باران نمی­ آید، گفت: خدا را چه دیدی؟ شاید پایین رفتیم خدا دلش سوخت. آمد پایین، هنوز نرسیده به آهوهای دیگر، ابرها آمدند و باران شروع به باریدن کرد. موسی اعتراض کرد. خدایا! تو اگر می­ خواستی من را ضایعم کنی، حداقل پیامبرم نمی­ کردی. تو به من گفتی باران نمی ­آید.

خدا گفت: موسی! ما وقتی به تو گفتیم باران نمی­ آید، تو از رحمت ما نا امید شدی. آن عدل ما بود که باران نیاید. و این آهو از عدل ما به فضل ما پناه برد. ما دیگر عدالت را برداشتیم و با فضل با او برخورد کردیم.

این است که امیرالمومنین(ع) در مناجات منظوم می­ فرماید: إِلَهِی لَئِنْ عَذَّبْتَنِی أَلْفَ حِجَّهٍ خدایا! اگر هزار سال هم من را عذابم کنی من امیدم از تو قطع نمی شود.

ما تا وقتی در سختیها نیفتادیم به خدا امید داریم. اما در سختی که می­ افتیم دیگر امیدمان می­ رود و ناامید می­ شویم. اما فرمود اگر هزار سال هم من را  عذابم کنی، بر سرم بلا ببارانی باز هم امیدم از تو قطع نمی­ شود.

پروردگارا! ما را در نزد نفس خودمان، از حقیرترین مخلوقات و در چشم مردم از عزیزترین ­ها قرار بده.

خدایا! کاری کن امیدمان از توانمندیهای خودمان هیچ بشود و امیدمان به رحمت تو در بالاترین درجات قرار بگیرد.

به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

فایل صوتی سخنرانی ریاست محترم آراد را می توانید در همین قسمت بشنوید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید